نمونه سوالات مدار منطقی برای دانلود

سلامی دارم خدمت همه‌ی دوستان. امیدوارم که حال همه خوب باشه. استاد ذاکری لطف کردن و چن سری نمونه سوال از درس مدار منطقی برای ما فرستادن. این نمونه سوالات با جوابه و شما می‌تونین اونا رو در قالب یه فایل زیپ، از لینک پایین همین متن دانلود کنین.

جا داره تشکری داشته باشیم از استاد ذاکری که این نمونه سوالاتو در اختیار ما قرار دادن و همچنین از تاخیری که بابت گذاشتن این نمونه سوالات پیش اومد از همه‌ی دوستان معذرت می‌خوایم.

 

دانلود نمونه سوالات درس مدار منطقی با حل در قالب یه فایل زیپ با حجم 4375 کیلوبایت 

 

امیدواریم که این نمونه سوالات به دردتون بخوره با این امید فعلا با اجازه و خدانگهدار.

افسانه عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

  ناگهان* ذکاوت* ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند!!!!

 * دیوانگی* فورا فریاد زد: من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال* دیوانگی* برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. 

*دیوانگی* جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

  همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

*  لطافت* خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

 * خیانت *داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

*  اصالت* در میان ابرها مخفی گشت؛

 * هوس* به مرکز زمین رفت؛

 * دروغ* گفت: زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

  *طمع *داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

  و* دیوانگی *مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...  

همه پنهان شده بودند به جز* عشق *که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن* عشق *مشکل است.

  در همین حال* دیوانگی* به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه* دیوانگی* به صد رسید, *عشق* پرید و در بوته گل رز پنهان شد. 

 *دیوانگی* فریاد زد دارم میام دارم میام.

  اولین کسی را که پیدا کرد *تنبلی* بود؛( زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود)و* لطافت* را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. *دروغ* ته چاه؛ *هوس* در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز *عشق*.

  او از یافتن عشق ناامید شده بود.

 * حسادت* در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید* عشق* را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. *دیوانگی* شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .  * عشق* از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود!!!!!!!!!!!

  *دیوانگی* گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

  عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

.

.

و اینگونه شد که از آن روز به بعد** عشق کور** است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

اگر کوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

"برتولد برشت"

 

اطلاعیه ماشین 1(شماره 1)

سلام خدمت همه دوستان کنترلی!

این یک اطلاعیه درسی برای عزیزانی هست که درس ماشین 1 با استاد زارع دارند!!!!

اطلاعیه شماره1: برگزاری کلاس فوق برنامه(حل التمرین) در تاریخ  سه شنبه ۲۷/۲/۹۰برگزار می شود!

اطلاعیه شماره 2: جزوه سیم پیچی را می توانید از انتشارات بگیرید!

اطلاعیه شماره 3: امتحان میانترم در تاریخ چهارشنبه 28/2/1390 برگزار می شود!

باتشکر!!

استاد همچو باران

سلام به همه. امروز هم قصد دارم سكوت يه ماهه­ي وبلاگيمو بشكنم و چيزي بنويسم كه به روز معلم ربط داشته باشه. البته چيزي كه مي­خوام بنويسم به شيريني اين روز نيس ولي چيزي هس كه ارزش خوندن داشته باشه.

بهمن ماه 1383، هوا بي­اندازه سرد بود و يكي از بدترين خاطرات من در حال شكل­گيري بود. اون سال توي مدرسه معلمي داشتيم كه سال آخر تدريسش بود و همه­ي بچه­هاي مدرسه از درسش بيست گرفته بودن، معلمي كه هيچ­كس سر كلاسش غايب نمي­شد. همه­ي اينا به اين خاطر اتفاق بود كه اون واقعا رفيق بچه­ها بود و بچه­ها براي اين كه توي رفاقت كم نذاشته باشن درس اين معلمو با جون و دل مي­خوندن.

تا اينجا همه چيز داشت خوب پيش مي­رفت اما جمعه­ي آخر بهمن بود كه يكي از همكلاسيام بهم خبر داد كه معلممون سكته كرده و از دنيا رفته. اين خبر واقعا تكونم داد. عصر با چند تا از همكلاسيا رفتيم تشييع جنازه. تشييع جنازه به حدي شلوغ بود كه نيروي انتظامي مجبور شده بود چن تا از خيابوناي اصلي شهرو ببنده. بچه­هاي مدرسه، معلما و مسئولاي شهر و آدماي جور واجور كه معلممون يه روزي معلمشون بود و خلاصه هركي كه مي­شناختم و نمي­شناختم توي اين مراسم حاضر بودن.

شب وقتي از مراسم برگشتيم اصلا خوابم نبرد و تا صبح بيدار بودم و كارم غصه خوردن و گريه كردن بود. توي اون حال و هوا حس شعر گفتن به سراغم اومده بود. فردا صبح كه رفتم مدرسه از توي كلاسا فقط صداي گريه بود كه ميومد، مدير مدرسه هم گريه مي­كرد، معاون و دفتردارو همه­ي معلماي مدرسمون هم داشتن گريه مي­كردن.

با هماهنگي مدير مدرسه رفتم سر صبحگاه تا شعرمو بخونم كه منم يهو به گريه افتادم و شعرمو با حالت بغض خوندم. شعر من اين شعر بود:

 

رفــت و دگــر نـیـامـد، استـاد هـمـچـو باران

هـمـچـون گلی که رفته، از باغ و از گلستان

خوش­خلق و مهــربان بود، اسـتـاد باوفــایی

در راه عـلـم و تـحـصـیـل، او بود یـک فـدایی

رنج و غمی نمی­دید، کس در رخ چو ماهی

حتــی کـم کـم کـم، حـتـی به قـدر کـاهـی

امـکـان نداشت خنده، از صورتش شود محو

هرگز نشـد فـراموش، از روی عمـد یا سهـو

زلـفـش چـو تاج گـل بود، گل­هـای پاك رنگی

انـدر جـبـیـن وی بود، مـهـر و صـفــا و پاکـی

دســـت نــوازش او، گـــرمــی مــحــفــل ما

سیـمای پر فـروغـش، خورشیــد محمـل ما

این شـعر پر لطـافـت، احـسـاس پـاک بـایـد

زیـــرا کــه بــر وجــودم، سـوز و عـزا فـزایــد

او رفـتـه اسـت و دیـگـر، هـرگـز نخواهـد آمد

شـایـد کـه چـهـره­ي او، در خـواب مـا بـیـاید

باد اجــل وزیــد و نــخــل امــیـد بـشـکسـت

صـد حـیـف و آه و افـغان، از بین ما رضا رفت

آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند.
پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشه‌اي از مسجد خفته و تازيانه‌اي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشاره‌اي كردند و پاسخ دادند: «مگر نمي‌بيني، آن اميرالمؤمنين است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند.

منبع:(البلاذري، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاح‌الديّن المُنَجَّذ (صفحه 468)

سخن روز

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

 هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

 با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

 مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

 هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

 چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 

 

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکشیم همیشه خوب باشیم حتی اگر اطرافیانمان نیش بزنند... 

 

سخن روز : 

 انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودمان هست : تا ابد دور خودمان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهیم!!!!!!!!