روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان* ذکاوت* ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند!!!!
* دیوانگی* فورا فریاد زد: من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال* دیوانگی* برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
*دیوانگی* جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
* لطافت* خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
* خیانت *داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
* اصالت* در میان ابرها مخفی گشت؛
* هوس* به مرکز زمین رفت؛
* دروغ* گفت: زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
*طمع *داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و* دیوانگی *مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز* عشق *که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن* عشق *مشکل است.
در همین حال* دیوانگی* به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه* دیوانگی* به صد رسید, *عشق* پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
*دیوانگی* فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد *تنبلی* بود؛( زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود)و* لطافت* را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. *دروغ* ته چاه؛ *هوس* در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز *عشق*.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
* حسادت* در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید* عشق* را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. *دیوانگی* شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . * عشق* از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود!!!!!!!!!!!
*دیوانگی* گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
.
.
و اینگونه شد که از آن روز به بعد** عشق کور** است و دیوانگی همواره در کنار اوست.