سلام اخر

سلام....

اول از همه باید بگم که این مطلب مطلب اخریه که توی این وبلاگ میذارم...

و خبر دوم اینکه با یکی از دوستان(علی سپیانی) تصمیم به راه اندازی یه وبلاگ جدید گرفتیم...

اگه بهمون سر بزنید خوشحال میشیم....

راستی اگه علاقه به همکاری با ما داشته باشید خوشحال میشیم که یکی از نویسندگان وبلاگ باشید...

www.ham-kelasi-89.blogfa.com

حسنک

سلام به همه فیضی های عزیز...

بعد از یه مدت طولانی بالاخره اومدم...

میخوام براتون یه شعر بذارم اما به خاطر اینکه طولانیه همشو نمیذارم...اگه خوشتون اومد بگید تا بقیشو هم توی وبلاگ بذارم...

ادامه نوشته

وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

آتشِ؛ پاداش بت شکنی

صدای شکستن می آید. از جایی آن سوی مرزهای شجاعت و جسارت صدای خرد شدن چیزی در گوش زمان می پیچد.

و حالا همهمه مردم که «بشتابید، خدایانمان را شکسته اند» و بزرگترین بت، تبر در دست تنها گواه این حادثه است، شاهدی گنگ و مبهوت و سنگی ...

کسی برای شهادت دادن نمانده است. همه شکسته اند و او که مانده ناتوانتر از خدایان خرد شده، زبانی برای گواهی دادن و جانی برای محاکمه کردن ندارد. اما مردم شهر خوب می دانند که ابراهیم جوان خدایی دیگر را می پرستد. این است که او بی هیچ شاهد و گواهی و حتی بی هیچ دادگاهی محاکمه می شود: «بسوزانیدش»

و من کمی آنسوتر از مرزهای زمان او را می بینم که آرام و مغرور به سمت هیمه انبوه هیزم هایی پیش می رود که مهیای بلعیدن اویند. اما تنها نیست انگار ...

گویی دست در دست کسی دارد و سرش را آرام بر سینه ستبری می فشرد. آتش برافروخته می شود و چشم در چشم ابراهیم می دوزد. کسی در میانه آتش به او خیره شده، کسی که بعدها در راه قتلگاه اسماعیل بارها به دیدارش می آید اما او بی توجه به این نگاه خیره سرخ شده در لایه های آتش، دوباره دستان همراه نادیده اش را می فشرد و پیش می رود.

همه چیز را مرور می کند، جهل عمیق مردمان سرزمینش در پرستش خدایانی حقیر و سنگی و حکومت مردی که خدایوارگی را در ندانستن های این مردم آموخته است. به مردم نگاه می کند، کسانی که به آتش رفتن او را هلهله می کنند و حالا در عمق جهلشان به چشم او گوسفندانی را می مانند که به طمع بوی علفی تازه به سلاخ خانه می روند و این همه نادانی غمگینش می کند اما دوباره از مرور طعم گس فرو ریختن خدایانشان لبخند می زند و بر خود می بالد که خدایی دارد که اراده اش بر هر چه در جهان مسلط است و اریکه اش فروریختنی نیست. چشمان ابراهیم می درخشد انگار خورشیدی از جنس ایمان طلوع کرده از شرق نگاهش...

پیش می رود حالا آتش چشمانش را سرشار کرده که ناگهان نسیمی بهارانه از عمق دستانی که سپرده بود به دستان پروردگار لایزال، وزید و آتش ناگهان با ابراهیم مهربان شد در متن این نسیم. عطر بهار در مشامش پیچید و او پاداش بت شکنی اش را در قلب آتش گرفت...

جملات زیبا و ارزشمند از کوروش کبیر 1

انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند

 فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد

باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست

 من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم

 همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند

 حرمت قانون را بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمی را گرامی بدارید

 کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

 هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است

به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید

 وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

 دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…

 اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

ساده زیستی

این داستانِ یک دکتر است وبینهایت به دل من نشست...امیدوارم شما هم خوشتون بیاد....

ادامه نوشته

رکورد

درود...

مفتخرم رکوردهای کشور عزیزمون ایران رو در کتاب گینس یادآوری کنم تا بدونیم نام کشور ما در این کتاب 36 بار آورده شده است ...

با من باشید :

  

" 36 رکورد ایران در گینس " 

 1- بيشترين توليد پسته

2- بيشترين توليد خاويار

3- بيشترين توليد خانواده توت

4- بيشترين توليد زعفران (80% کل توليد جهانی)

5- بيشترين توليد زرشک

6- بيشترين توليدميوه آلويي (از قبيل شفت وگيلاس وغيره )

7- بالاترين دمای ثبت شده روی سطح زمين (70.7 درجه سانتيگرد در کوير لوت)

8- بيشترين تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، ميزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

9- بزرگترين واردکننده گندم

10- بيشترين فرار مغز ها

11- بيشترين نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)

12- بالاترين ميزان تشعشات زمينی، با شدت سالانه 260 ميلی سيورت در رامسر (مقايسه= يک عکس راديوگرام سينه 0.05 ميلی سيورت، ميدانهای اطراف چرنوبيل 25 ميلی سيورت)

13- بيشترين تعداد زمينلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)

14- دقيقترين تقويم دنيا (تقويم جلالی)

15- بيشترين مصرف ترياک و هرويين (امريکا بيشترين مصرف كوكايين را دارد)

16- بيشترين تعداد تغيير پايتخت در طول تاريخ (تهران سي و دومين پايتخت ايرانست)

17- کهنترين کشور دنيا (تاسيس شده در 3200 سال قبل از ميلاد مسيح)

18- ميزبان بزرگترين جميعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)

19- بزرگترين توليد کننده فيروزه

20- بزرگترين منابع روی در جهان

21- بزرگترين توليد کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل توليد جهانی)

22- بيشترين شتاب پيشرفت توليد علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی يازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)

23- بزرگترين سيستم بانکی اسلامی (کل سرمايه 236 ميليارد دلار)

24- بالاترين ميزان وابستگی به انرژی (بيشترين اتلاف انرژی در جهان)

25- بزرگترين منابع انرژی هيدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 ميليارد دلار بر حسب قيمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)

26- بالاترين تناسب ذخاير به توليد برای نفت در جهان(با ميزان توليد کنونی ايران معادل 89 سال ذخاير نفتی دارد)

27- بیشترین آمار بیماران مبتلا به سرطان در جهان

28- بزرگترين فوران چاه نفت در تاريخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقايسه با نشت نفتی خليج مکسيکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)

29- بالاترين آلودگی ديوکسيد گوگرد در هوای شهری

30- قديميترين منبع مصنوعی يا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم ميکند)

31- بزرگترين مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ايران در موزه بانک مرکزی ايران بزرگترين گنجينه جوهرات جهانست)

32- کهنترين امپراتوری جهان (هخامنشيان اولين ابرقدرت تاريخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جميعت جهان حکومت ميکردند که اين بالاترين درصد جميعت تحت يک دولت در تاريخ هم هست)

33- بيشترين تعداد تلفات در جنگ شيميايی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ايران همچنين دومين رتبه تلفات تاريخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)

34- بيشترين تعداد و تناسب شيعه گان در جهان (89% جميعت ايران)

35- بالاترين رشد مصرف گاز طبیعی

36- بيشترين رشد تعداد خودروهای گازسوز

پیرمرد خاص

پیرمردی 92 ساله كه سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترك كند.
پس از چند ساعت انتظار در سراسری خانه سالمندان ، به او گفته شد كه اتاقش حاضر است . پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور كه عصا زنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم كه اتاقش خیلی كوچك است و به جای پرده ، روی پنجره هایش كاغذ چسبانده شده است .
پیرمرد درست مثل بچه ای كه اسباب بازی تازه ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت :
«خیلی دوستش دارم.»
به او گفتم : ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر كنید الان می رسیم.
او گفت : به دیدن و ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است كه من از پیش انتخاب كرده ام. این كه من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دكور و... بستگی ندارد ، بلكه به این بستگی دارد كه تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه كنم.
من پیش خودم تصمیم گرفته ام كه اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است كه هر روز صبح كه از خواب بیدار می شوم می گیرم.
من دو كار می توانم بكنم . یكی این كه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشكلات قسمت های مختلف بدنم كه دیگر خوب كار نمی كنند را بشمارم، یا آن كه از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت هایی كه هنوز درست كار می كنند شكرگزار باشم.
هر روز ، هدیه ای است كه به من داده می شود و من تا وقتی كه بتوانم چشمانم را باز كنم ، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی كه در طول زندگی داشته ام تمركز خواهم كرد.
سن زیاد مثل یك حساب بانكی است . آنچه را كه در طول زندگی ذخیره كرده باشید می توانید بعداً برداشت كنید. بدین خاطر ، راهنمایی من به تو این است كه هر چه می توانی شادی های زندگی را در حساب بانكی حافظه ات ذخیره كنی.
از مشاركت تو بر پر كردن حسابم با خاطره های شاد و شیرین تشكر می كنم.هیچ می دانی كه من هنوز هم در حال ذخیره كردن در این حساب هستم؟!

 

 

سخن روز : برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال ، بنگر که تو چگونه می افتی ...

بخت و اقبال

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد...!

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود...

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد...

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ ! شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟!

مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

شاه گفت :  آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟!!

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد و پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد...

شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم...

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

به دهقان گفت : وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست...!

کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.

مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟!!

بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد...!

 

 

سخن روز : بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند. موریس وبستر

 

لازم است گاهی

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟!

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟!

زیبائی در فراتر رفتن از روزمرگی‌هاست...

 

 

سخن روز : عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند...دیزرائیلی

 

نیایش کوروش

  روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :

خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ  و دروغگویی به دور بدار...!

پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!

فرمودند : چه باید می گفتم؟

یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !

کوروش بزرگ فرمودند:  برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم...

دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !

پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم...

عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !

پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم...

وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند...

تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!

کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :

من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟!

پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است...

 

 

سخن روز : صداقت، نخستین بخش كتاب عشق است... توماس جفرسون

نتیجه گیری

 به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم :

شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند!!!

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است!

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... شما مي‌خواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟!!

********

1.راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست!!!

2.در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي !!!

3.همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست...   


سخن روز :  مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

سخني از بزرگان

مردم اغلب بي­انصاف و بي­منطق و خودمحورند ولي آنان را ببخش. اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه­هاي پنهان متهم مي­كنند ولي مهربان باش...

 

اگر شريف و درستكار باشي فريبت مي­دهند ولي شريف و درست كار باش ...نيكي­هاي تو ميان تو  و خداوند است نه ميان تو و مردم...

 

كوروش كبير

دوست

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی.

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالی که سرش را تکان می داد گفت: تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می­گویی خوب فکر کن.

خیلی چیزها هست که تو نمی­دونی.

دوست، فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می­کنی.

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می­کشد درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می­نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند .

دوست حقیقی کسی است که نمی­تونه تو رو رها کنه.

صدایی است که نام تو رو زنده نگه می­داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده­اند.

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان­ها. جایی که عمیق­ترین عشق­ها از آنجا می­آید.

پس به آنچه می­گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرف­هایم حقیقت است، فرزندم یک بار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد...

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستي....

 

بهترین دوست کسی است که شانه­هایش رابه تو می­سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهی می­کند و در غم­ها تو را دلگرم می­کند.

کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می­بخشد و وقتی مشکلی داری آن راحل می­کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به تو گوش می­سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی­توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست.

چقدر خداوند بزرگ است چون درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش را به تو ارزاني مي­دارد.

 

 

سخن روز: مراقب قلب­ها باشيم، وقتی تنهاییم، دنبال دوست می­گردیم، پیدایش که کردیم، دنبال عیب­هایش می­گردیم، وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می­گردیم، و همچنان تنها می­مانیم، هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند... ژان پل سارتر

سفر

از بلندای ایران و از دشت­های آرمیده در دامنه­ی کوه­های سر به فلک کشیده­ی زاگرس می گویم، دیده را بر گلبرگ­های سوخته­ی لاله­های واژگون باید گشود تا در ترنم نی چوپان­های عاشق سوار بر ملودی عاشقانه­ی آنها سوختن تدریجی را تماشاگر باشیم...

با من همسفر باش تا در دل صخره­های یخ­زده­ی زردکوه با صدای گوش خراش آبشارهایی که خود را از بند زندان می­رهانند تا به آزادی برسند همراه شویم...

همسفرم باش تا با قدم­های استوار همراه مردان و زنان عشایر دل رودخانه­های خروشان و دامنه­ی کوه­های زاگرس را بشکافیم و با صدای زنگوله­ی گوسفندان در پهن­دشت خدا به سوی قشلاق برویم...

چه شکوهمند است لحظه­ی شروع سفر، لحظه ی دل کندن از دامنه­های زردکوه و هجرت دوباره به سوی سرزمین­های گرم لحظه­ی غم انگیزی است...

پیش داوری

فرض کنيد:

روزی به شما اين امکان رو ميدن که يک رئيس واسه دنيا انتخاب کنين که قادر باشه به بهترين نحو ممکن دنيا رو رهبري و صلح و ترقي و خوشبختي رو براي بشريت به ارمغان بياره...

سه نفر براي اين کار نامزد شدند و شما بگين بين اين سه داوطلب کدوم رو انتخاب ميکنين!

ولي اولش به يه سوال جواب بدين و بعدش ميريم سراغ انتخابمون ، باشه ؟!

فکر کنين شما يه مشاور و مدد کار اجتماعي بسيار کار آمدي هستين و يک روز تو دفتر کارتون نشستين که يه خانوم حامله به شما مراجعه ميکنه...

 اون هشت تا فرزند داره و از اين فرزندان سه تاشون ناشنوا ، دو تاشون کور و يکي از اون ها عقب افتاده هست...

ضمنا خود اين خانوم هم به بيماري مهلکي دچار هست...

اون از شما مشورت ميخواد که سقط جنين بکنه يا نه؟

شما با تجاربي که دارين و صرف نظر از اعتقادات مذهبي و یا عرفی ، براي اين خانوم حامله چه پيشنهاد منطقی و نه احساسی دارين ...؟!

به نظر شما اون باید اون بچه رو سقط بکنه يا خير؟

پس الان شد دو تا سوال : يه رهبر واسه دنيا  و حل مشکل اين خانوم حامله

 گفتيم که سه تا نامزد براي رياست دنيا داريم...

 

 آقاي شماره يک:

با سياستمدارهاي بدنام ورشوه خوار کار ميکنه و مشورتش با فالگير و رمال وغيب گو و منجم هست. به زنش خيانت ميکنه و روزي ده ليوان هم مشروبات الکلي صرف ميکنه...!

 

آقاي شماره دو:

از محلهاي کار قبليش اخراج شده و تا 12 ظهر ميخوابه...

در دوران مدرسه چند بار رفوزه شده ، تحصيلات آنچناني هم نداره...

روزي يه بطري مشروب ميخوره و چاق و بي تحرک هست...

 

و اما آقاي شماره سه:

 دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده.

گياه خوار و داراي سلامت کامل هست و اهل سيگار و مشروب هم نيست و هيچگونه سابقه بدي هم تا بحال نداشته...

 

بــــــــــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــه کســــــــــــــــي راي ميدهـــــــــــــــــــــــيد؟؟!!

.  

.

.

.

.

.

 

آقاي شماره يک : فرانکلين روزولت!

 

آقاي شماره دو : وينستون چرچيل!

 

آقاي شماره سه : آدولف هيتلر!

 

راستي اون خانوم حامله رو داشت يادمون ميرفت...؟

اگه به اون خانوم پيشنهاد سقط جنين دادين ميدونين اون جنين کي بود که شما پيشنهاد کشتنش رو دادين؟

 

لودويک فان بتهوون نابغه موسیقی...!!!

 

چه درسي گرفتيم؟؟

 پيش داوري ، يعني کاري که همه ما ميکنيم از بزرگترين اشتباهات بشريت است...

 

 سخن روز: در تاریخ جهان هر لحظه عظیم و تعیین کننده ، پیروزی نوعی عشق است... امرسون

حرفی از دل

ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم ، آنها مرا قویتر میکنند
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند

به شستشو نیاز داری؟

در بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم

باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم

مادر گفت: چه؟

مادر جواب داد : نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه

مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد

امروز صبح؟ من کی گفتم

تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمیشد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟

مادر گفت:  عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بده که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت

آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم

برای هر چیزی زمانی هست و برای هر منظوری هم زمانی معین شده است

می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است

با دوستانت در تماس باش. شما هرگز نمی دونین کی به هم محتاج میشین.

دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

عمو... میشه کمی پول به من بدی؟ فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.

من گفتم: باشه کوچولو من برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید. آنوقت پسرک روبروی من نشست.

عمو ... چیکار می کنی؟

ایمیل هام رو می خونم.

ایمیل چیه؟

پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

عمو ... تو اینترنت داری؟

بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.

اینترنت چیه عمو؟

اینترنت جائیه که با کامپیوتر میشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

چه عالی. دوستش دارم.

کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

مگه تو کامپیوتر داری؟

نه ولی دنیای منم مثل اونه ...

مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.

خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم. پدرم سالهاست که زندانه مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.

 

اکنون دو انتخاب پیش رو دارید:

1- این مطلب را درک کنید و سعی کنید از دنیای مجازی خودتون خارج بشید.

2- آن را ببندید و تصور کنید که نه چیزی خوانده اید و نه درک کرده اید.

کلمات ناب برای زندگی

سازنده ترین کلمه گذشت است

 

آن را تمرین کن

 

 

پرمعنی ترین کلمه ما است

 

آن را به کار بر

 

 

عمیق ترین کلمه عشق است

 

به آن ارج بده

ادامه نوشته

پندهایی از کوروش بزرگ 1

فرزندانم! وقتی من مردم، کالبدم را در زر و سیم و مانند آن نپوشانید؛ زودتر آن‌را در آغوش خاک بسپارید. چه خوشبختی از این بالاتر که تن انسان در دل خاکی که سرچشمه این همه دارایی‌های زیبا و چیزهای نیک و دلپسند است سپرده شود.

در روزگار زندگانیم مانند همه شما به پیروی از روش دیرینه میهنم پای‌بند به این بوده‌ام که حرمت برادران و بزرگتران را نگاه دارم؛ و چه در راه‌رفتن و چه در هنگام سخن گفتن و نشستن، مهتر از خود را بر خود پیش بدارم.

 آیا در دنیا خدمتی برازنده‌تر از این سراغ داری که برادری را یاری کنند و او را گرامی و بزرگ بدارند.

هر برادری که از منافع برادر خود مانند سود خویش پشتیبانی کرد،  به کار خود سامان داده است.

 وابستگی به عشق، از پیوستگی و اسارت در زنجیر سخت‌تر است؛ در بندشدگان آتش عشق، با همه سختی، تاب آن ندارند که دل از دل‌ستان برکنند، بلکه آرزو می‌کنند اسیر دست دلبر بمانند.

مگر ندیده‌اید کسانی که دست خود را به خون هم‌گونه خود آلوده‌اند، چگونه در همه زندگی خویش، زیر هراس خون‌خواهی روح کشتگان دمی آسایش ندارد.

یاران نیک با جور وستم به دست نمی‌آیند بلکه به یاری کردار نیک و پسندیده می‌توان آن‌ها را به دست آورد.

هر کسی باید بکوشد تا یاران هم‌دل؛ فداکار و وفادار برای خویش فراهم سازد.

 عصای زرین، فرمانروایی را نگاه نمی‌دارد؛ بلکه یاران یکدل برای پادشاه بهترین و دل‌گرم‌‌ترین پشتیبان هستند.

بیشترین آسیبی که به دشمنتان وارد خواهید ساخت این است که با دوستان خود به دوستی و جوانمردی رفتار کنید.

از تاریخ و سرگذشت‌ گذشتگان پند بگیرید؛ تاریخ دانشکده پند و عبرت است.

همیشه سر مشق خودرا از بین مردانی برگزینید که از راه دادگری و هم‌دلی پیروز شده‌اند؛ از همانند آنان پیروی کنید و بکوشید تا نام نیک از خود به یادگار گذارید.

 اگر در راهبرد کارهای کشور کمک خواستی، یاران وهمکاران خود را از بین مردمان بزرگ‌منش و پاک که از نژاد خودت هستند برگزین.

هم‌میهنان خودمان بهتر از بیگانگان خدمت می‌کنند و به ما نزدیک ترند؛ آنها بهتر به درد ما می رسند تا کسانی که در مرز وبوم دیگری رشد و نما یافته‌اند.

شیوانا و رخ نمایی پلنگ

روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت.

سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.

شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان ميدهد!

ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد...

يكي از جوانان از شيوانا پرسيد: چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟

شيوانا گفت : ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند. پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان ، كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!...

 


 

سخن روز: در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است. گوته

 

امیدوارم هر کسی قدرت درون خودشو بشناسه و ازش درست استفاده کنه...

سخنانی از دکتر شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

***

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

***

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود

***

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید نبود

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

 

 

عشق

به کودکی گفتند :عشق چیست؟
گفت:بازی
 

به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
گفت : رفیق بازی
 

به جوانی گفتند : عشق چیست؟

گفت : پول و ثروت
 

به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
گفت :عمر

 

به عاشقی گفتند : عشق چیست؟
چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست
 

به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت : از من خوشبو تره
 

به پروانه گفتم: عشق چیست؟
گفت :از من زیبا تره
 

به شب گفتم عشق چیست؟
گفت: از من سوزنده تره
 

به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟
گفت نگاهی بیش نیستم

 

اگر از شما بپرسندعشق چیست ؟

شما چه میگویید؟؟؟

 

میدونید تا کی زنده هستید ؟!

میدونید تا کی زنده هستید ؟!

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ادامه نوشته

مردمان امروز

صبح شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم چه شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز...

 {شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو،خود پدر منی. (با تشکر از اقای حسن زینلی)} 

درخت جادویی

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!

وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...

بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.

ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.

بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...


سخن روز :  مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است...

 جان اولیورهاینر

 

 

سخنی از بزرگان 2

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

سخنی از بزرگان 1

درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت و بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند میدانند...

گاندی

یادداشتی از نلسون ماندلا

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند
نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند
نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما
بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى
نيز همين طور است.


من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.



من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و
دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته
باشيم.


من باور دارم ...
*که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
*

*
*من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد،
انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند،
به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
*که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق
را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.*


من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم
بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که
خودمان هم خودمان را ببخشيم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت
باز نخواهد ايستاد.


من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند
امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى
مرا تغيير دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را
ببينند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم
تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام
و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»



--