از بلندای ایران و از دشت­های آرمیده در دامنه­ی کوه­های سر به فلک کشیده­ی زاگرس می گویم، دیده را بر گلبرگ­های سوخته­ی لاله­های واژگون باید گشود تا در ترنم نی چوپان­های عاشق سوار بر ملودی عاشقانه­ی آنها سوختن تدریجی را تماشاگر باشیم...

با من همسفر باش تا در دل صخره­های یخ­زده­ی زردکوه با صدای گوش خراش آبشارهایی که خود را از بند زندان می­رهانند تا به آزادی برسند همراه شویم...

همسفرم باش تا با قدم­های استوار همراه مردان و زنان عشایر دل رودخانه­های خروشان و دامنه­ی کوه­های زاگرس را بشکافیم و با صدای زنگوله­ی گوسفندان در پهن­دشت خدا به سوی قشلاق برویم...

چه شکوهمند است لحظه­ی شروع سفر، لحظه ی دل کندن از دامنه­های زردکوه و هجرت دوباره به سوی سرزمین­های گرم لحظه­ی غم انگیزی است...