فقیر و غنی

روزی پدری از یک خانواده ثروتمند پسرش را ب مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.آنان دو روز و دو شب را در مزرعه خانواده ای فقیر سر کردند و سپس ب سوی شهر بازگشتند. در نیمه های راه  پدر از فرزند پرسید: "خب پسرم ب من بگو سفر چگونه گذشت؟" پسر جواب داد: "خیلی خوب بود پدر." پدر پرسید: "پسرم ایا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟" پسر گفت: "بله پدر، دیدم." پدر دوباره گفت: "بگو ببینم از این سفر چ آموختی؟" پسر چنین پاسخ داد: "من دیدم ک ما در خانه خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند.ما استخری داریم ک تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند ک ک پایانی ندارد. ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا جلوی حیاطمان ادامه دارد اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم ک در آن زندگی می کنیم اما آنان کشتزارهایی دارند ک انتهای آن دیده نمی شود. ما پیشخدمت هایی داریم ک ب ما خدمت می کنند اما انان خود ب دیگران خدمت می کنند.ما غذای مصرفی مان را خریداری می کنیم اما آنان غذایشان را خودشان تولید می کنند. ما در اطراف ملکمان دیوارهایی داریم تا مارا محافظت کنند اما آنها دوستانی دارند ک از آنها محافظت می کنند."آن پسر سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.

سپس پسر افزود:" متشکرم پدر ک نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم."

 

امید

چهار شمع ب آرامی می سوختند محیط آنقدر ساکت بود ک میشد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت:"من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر میکنم ک ب زودی خاموش شوم."

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود ک شعله آن کم و بعد خاموش شد

شمع دوم گفت:"من ایمان هستم انگار واقعا کسی ب من نیازی ندارد ب همین دلیل دیگر رغبتی ندارم ک بیش از این روشن بمانم"

حرف شمع ایمان ک تمام شد نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

وقتی نوبت ب سومین شمع رسید با اندوه گفت:"من عشق هستم توانایی آن را ندارم ک روشن بمانم چون مردم مرا ب کناری انداخته اند و اهمیت مرا نمی فهمند. آنها حتی فراموش کرده اند ک ب نزدیک ترین کسان خود محبت  کنند و عشق بورزند."

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید ک سه شمع دیگر نمی سوزند.

او گفت:" شما ک می خواستید تا آخرین لحظه رو شن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید؟"

چهارمین شمع گفت:" نگران نباش تا وقتی من هستم ب کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم."

چشمان کودک درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...

 

مطمئن باش که تو هم خوشبختی!

اگر امروز با احساس تندرستي بيشتري از خواب بيدار شويد ... از ميليون ها نفري که تا پايان هفته نيز دوام نخواهند آورد سعادتمند تريد.

اگر هرگز، تنهايي زندان، زجر شکنجه، يا گرسنگي را تحمل نکرده ايد از 500 ميليون نفر در اين دنيا پيش تريد.

اگر بتوانيد بدون ترس از ارعاب، دستگيري،شکنجه يا مرگ مراسم مذهبي خود را انجام دهيد، از 3 ميليارد مردم اين جهان خوشبخت تريد.

اگر غذايي در يخچال ، پوشاکي بر تن، سقفي بالاي سر و جايي براي خوابيدن داريد ... از 75 درصد مردم جهان ثروتمند تريد.

اگر در بانک يا کيف دستیتان پول داريد و جايي براي استراحت و تفريح در اختيار نيز داريد ، از جمله 7 درصد ثروتمندان جهان هستيد.

اگر پدر و مادرتان هنوز در قيد حيات هستند و با هم زندگي مي کنند شما از جمله نوادر حتي در آمريکا و کانادا مي شويد.

اگر مي توانيد اين مطلب را بخوانيد، دو بار سعادتمند هستيد، يک بار به خاطر اينکه کسي به فکر شماست و دوم اينکه شما بيش از 4 ميليارد نفري که در اين دنيا بي سواد هستند، خوشبخت ترهستيد.



فک و فامیله داریم؟

خواهرم به من گفته از بیرون میای یه خودکار برام بگیر منم براش گرفتم اوردم دادم بهش ازم میپرسه این مارکش چیه؟ میگم گورخر خودکار رو گرفته دیده میگه خیلی دروغگویی این که zebra هست.
فک و فامیله داریم.؟؟؟؟؟؟؟ 

 

به فامیلمون گفتم تونستی واسم شارژ بگیر برداشته به جای كد رمز،شماره سریال و واسم فرستاده فك وفامیله داریم؟؟؟؟؟

 

هفته پیش رفتیم خونه یکی از این فامیلا !! داشت به ما میگفت رفتم سکه هام رو فروختم 40 میلیون سود کردم !! دیروز میگم 100 تومان داری دستی بدی ؟
میگه والا دست و بالم خالیه :O
اینم فک و فامیل داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه نوشته

زنان فداکار

بر بالایتپه ای  در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است.

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی ‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.

مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 

ازدواج

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه :(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)). رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم. رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم. برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!


جواب خداوند بر آنچه در دل دارم...

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرده ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را بلکه مرا به سخره گرفتی. (یس  30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)

و  مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت برهمه چیز قدرت داری. (یونس  24)

ادامه نوشته

جملاتی برای زندگی

آیا می دانستی افرادی که بنظر خیلی قوی می رسند، معمولاً خیلی حساس هستند و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند، بیشترین صدمه را دیده اند؟ آیا می دانستی آنهایی که تظاهر می کنند نیازی به عشق ندارند، بیشتر از همه به آن محتاجند؟ اشخاصی که از همه نگهداری می کنند خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند و کسانی که زیاد لبخند می زنند ممکن است در زمان تنهایی بیشترین گریه را بکنند.

انسانی خوب بودن ارتباطی به دین، مذهب، وضع زندگی، نژاد، رنگ پوست، دیدگاه سیاسی یا فرهنگ شما ندارد، بلکه به این بستگی دارد که تا چه اندازه نسبت به دیگران خوشرفتاری می کنید.

 وقتی از کسی فرار میکنید  او همچنان وجود دارد اما با فاصله ای دورتر. وقتی با کسی میجنگید فقط باعث قوی تر شدن او میشوید. بهترین گزینه فقط گذشتن و رفتن است.

گاهی نیاز دارید تنها باشید نه بی کس، تا بتوانید ساعاتی را در خلوت خود سپری کنید و از آن لذت ببرید.

پیش از آنکه درباره زندگی، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی… خودت را جای من بگذار، از مسیری که من گذشته ام عبور کن، با غصه ها، تردیدها، ترسها، دردها و خنده هایم زندگی کن… یادت باشد هرکس سرگذشتی دارد. هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه میتوانی درباره من قضاوت کنی.

اگر کسی کاری را که برایش انجام میدهی وظیفه ات میداند نه لطفت، باید به آن کار خاتمه دهی.

میدانم کمتر از آنی هستم که بیشتر مردم ترجیح میدهند باشند اما اغلب مردم  نمیدانند که من خیلی بیشتر از آنی هستم که آنها میبینند.

خودتان را با همه وجود باور کنید. بدانید قدرتی درون شما وجود دارد که از هر مانعی بزرگتر است. شما میتوانید.

دردناک ترین خداحافظی ها آنهایی هستند که نه گفته شدند نه توضیح داده شدند.

گفتن دوستت دارم سه ثانیه طول میکشد… توضیح دادنش سه ساعت….و    ثابت کردنش یک عمر.

 اگر نمیدانی از من بپرس. اگر قبول نداری با من بحث کن. اگر دوست نداری به من بگو. اما هیچوقت در مورد من یک طرفه به قاضی نرو.

ومن مسئول آن چیزی هستم که میگویم نه آن چیزی که تو برداشت می کنی.

واقعا که...!

چند وقت پيش با بابام دعوام شد، دستشو برد بالا که

بزنه تو صورتم…!

منم يهو رفتم تو فاز هندي گفتم:

بزن بابا..!

بزن !

بزن بذار بفهمم که پدر بالا سرمه…!

بزن که بفهمم هنوز بي صاحاب نشدم…!

 بزن بابا!

و در نهايت ناباوري بابام زد تو گوشم

 

ادامه نوشته

تصاویر جالب

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

سیب

این مطلب شاید ی کم طولانی باشه ولی ب نظر من خیلی قشنگ بود و ارزش خوندن رو داشت

امیدوارم شمام خوشتون بیاد...

ادامه نوشته

بچه که بودیم...

بچه که بودیم دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم...کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم و برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...
اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
دنیا راببین
بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم وبعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ...
دیگه همون بچه هم نیستیم....

آیا میدانید...؟

آیا میدانید چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد

آیا میدانید آخرین دندانی كه در دهان دیده می‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی

آیا میدانید برای قطع جریان برق چه باید كرد؟ باید قبض آن را پرداخت نكرد

آیا میدانید چرا مار نمی‌تواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه برای خداحافظی تكان دهد

آیا میدانید چرا روی آدرس اینترنت به جای یك دبیلیو ، سه تا دبیلیو می‌گذارند؟ چون كار از محكم‌كاری عیب نمی‌كنه

آیا میدانید چرا فیل از سوراخ سوزن رد نمی‌شه؟ برای اینكه ته دمش گره داره

آیا میدانید چرا دو دوتا نمی‌شود پنج تا؟ چون علم هنوز اینقدر پیشرفت كرده

آیا میدانید چرا دود از دودكش بالا می‌رود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد

آیا میدانید چرا لك لک موقع خواب یک پایش را بالا می‌گیرد؟ چون اگر هر دو را بالا بگیرد ، می‌افتد

آیا میدانید اگر كسی قلبش ایستاده بود چه می‌كنید؟ برایش صندلی می‌گذاریم

آیا میدانید اگر سر پرگار گیج برود چه می‌كشد؟ بیضی

آیا میدانید اگه یه نقطه آبی روی دیوار دیدید كه حركت می‌كند چیست؟ مورچه‌ای است كه شلوارلی پوشیده

آیا میدانید خط وسط قرص برای چیه؟ برای اینكه اگه با آب نرفت پایین با پیچ‌گوشتی بره

آیا میدانید چه طوری زیر دریایی رو غرق می‌کنن؟ یه غواص میره در می‌ زنه

به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم

 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب، نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری، نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند، نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده، نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،

نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!

آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...

 

سنگ پشت

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت . آهسته آهسته می خزید . دشوار و کند … و دورها همیشه دور بود . سنگ پشت ، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید . پرنده ای در آسمان پر زد ، سبک ؛

و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست ، این عدل نیست .

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی ، من هیچگاه نمی رسم ، هیچگاه … و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی .

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد .

کره ای کوچک بود و گفت : نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد . هیچ کس نمی رسد . چون رسیدنی در کار نیست ،‌ فقط رفتن است . حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست ، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی . پاره ای از مرا .

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت . دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور ؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ؛ حتی اگر اندکی

و پاره ای از « او » را بر دوش کشید .

 

واقعا که...!

یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت: یه سوالی ازت می پرسم اونجا تابلو نکن! فقط با آره یا نه جواب منو بده! باشه؟ گفتم: باشه. گفت: اوضاع اونجا چه جوریه؟!


*
بنده خدا میره قهوه خونه میگه یه فنجون قهوه چنده...؟ طرف میگه پونصد. رفیق مون می پرسه شکرش چنده...؟ او هم میگه مجانیه. ایشون هم میگه پس 2 کیلو شکر بده!


*
بنده خدا می ره امتحان گواهی نامه بده. چندبار رد میشه. بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره. می گه گواهی نامه! اون هم میگه دادین که می خواین؟


*
دوتا جمله خفن دارم نه حسین پناهی گردن میگیره نه دکتر شریعتی! موندم چیکارش بکنم!


*
یه ضرب المثل چینی هست که می گه: تا ایران هست بازیافت چرا؟!؟


*از این طرح هزاران لبخند ما که نشنیدیم کسی چیزی ببره. حالا اگه یه طرح هزاران فحش بذارن همه همه میتونن برنده جایزه اول بشن.

*مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید: می تونم بهت اعتماد کنم؟! در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده!


*
تا حالا دقت کردین وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده می کنه تو مدت فیلم یه جوری نگاتون می کننه که انگار خودش فیلم رو ساخته؟!


*
دو نفر داشتن با هم خالی می بستن. اولی گفت 40 سال پیش ساعت بابام تو همین رود افتاد! دیروز بعد این همه مدت رفتیم غواصی پیداش کردیم سالم بود! دومی گفت بابای من 40 سال پیش افتاد تو همین رود، دیروز دیدیم اومد خونه سالم سالم بود! اولی گفت تو این مدت او زیر چی کار می کرد؟ گفت: ساعت بابای تو رو کوک می کرد.


*
همون دو نفر داشتن باز دوباره برای هم خالی می بستن. اولی می گه بابای من یه طویله خیلی بزرگ داره. وقتی یه گاو واردش می شه تا بخواد برسه ته طویله بچه دار می شه. اون گوساله هم گاو می شه. باز هم اون گاوه بچه دار می شه و باز دوباره اونگ وساله گاو می شه. همین جوری تا 7 بار این اتفاق می افته. بعد تازه گاوه می رسه ته طویله. دومی می گه این که چیزی نیست. بابای من یه عصای بزرگ داره. وقتی می ره بیابون برای شکار شیر، برای اینکه آفتاب اذیتش نکنه یا عصاش ابرها رو می کشه بالای سرش تا سایه بشه. اولی می گه. حالا بابای تو این عصا را کجا نگه می داره؟! دومی می گه: تو طویله بابای تو!

شما هم یک ایرانی هستید...

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! 

 روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

ادامه نوشته

تا حالا دقت کردین...

تا حالا دقت کردین هر موقع دارین سشوار یا جارو برقی میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت بدون لباس بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بغلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت اونوقت زود میرسی و باید کلی منتظر بمونی وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

تا حالا دقت کردین تو یه جمعی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی همه ساکت میشن و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!

تا حالا دقت کرددین مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

تا حالا دقت کردین لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!

تاحالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟. . .

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود

غروب جمعه گذشت نیامدی...

       غروب جمعه گذشت نیامدی...

         

  غروب جمعه گذشت و نیامدی ...باشد

                                                          نخواه اینکه جهانم پر از بدی باشد

            

     خودت حساب کن احتمال آمدنت

                                                       برای جمعه بعدی چ "درصدی" باشد؟

       

   کجاست قطعیت جمعه ای ک می آیی؟

                                                          چقدر باید با جمعه "شایدی" باشد؟

         

     دوباره هفته زجر آوری شروع شده

                                                   برای این عذاب نباید ک "سرحدی" باشد؟

               

            نباید آیا در جاده های آمدنت

                                                       نشانی از "تو" و ز "آمدن" ردی باشد؟

        

 کجاست جمعه سبزی ک صبح آن مثل

                                                       همان ک حرفش را با دلم زدی باشد؟

       

  کجاست جمعه سبزی ک بشکفد در آن

                                                 گلی ک عطروشمیم اش "محمدی" باشد؟

اندر حکایت فامیل...

اندر حکایت فامیل...

تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه!

پسره فامیلمون رفته خارج 2 هفته با فیلتر شکن میرفته تو فیسبوک بعد از 2 هفته فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست!

ادامه نوشته

شاهزاده و عروسک

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاهی عبور میکرد.شاه که در ایوان کاخش مشغول تماشا بود او را دید و ب نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را ب قصر آورند.

عارف ب حضور شاه رسید و شاه ضمن تشکر از او خواست تا نکته ای آموزنده ب شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.استاد دستش را درون کیسه ای کرد و سه عروسک از آن بیرون آورد و ب شاهزاده عرضه کرد و گفت:"اینان دوستان تو هستند. اوقاتت را با آنان سپری کن."

شاهزاده جوان با تمسخر گفت:"من ک بچه نیستم تا با عروسک بازی کنم!"

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد ک بلافاصله از گوش دیگرش خارج شد.سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.او سومین عروسک را هم امتحان کرد و تکه نخ در گوش عروسک پیش میرفت و از جایی خارج نمی شد.

استاد بلافاصله گفت:" اینان همگی دوستانت هستند. اولی ک اصلا ب حرفهایت تو جهی ندارد و حرفهایت را از یک گوش شنیده و از گوش دیگرش خارج میکند.دومی هر سخنی را که از تو شنیده همه جا بازگو می کند و سومی دوستی است ک همواره بر آنچه شنیده لب فرو خواهد بست."

شاهزاده فریادی از سر شوق برآورد و گفت:"پس بهترین دوستم همین سومی است و من او را مشاور خود خواهم کرد."

عارف پاسخ داد:"نه" و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج کرد و آنرا به شاهزاده داد گفت:" این دوستی است ک باید ب دنبالش بگردی"

شاهزاده تکه نخ را گرفت و امتحان کرد.با تعجب دید ک تکه نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر خارج میشود. گفت: "استاد اینکه نشد."عارف پاسخ داد:"حال دوباره امتحان کن."

 برای بار دوم نخ از دهان عروسک خارج شد.شاهزاده برای بار سوم امتحان کرد و تکه نخ در عروسک باقی ماند.

استاد رو ب شاهزاده کرد و گفت:"شخصی شایسته دوستی و مشورت توست ک بداند کی حرف بزند، چه موقع ب حرفهایت بی توجه باشد و کی ساکت بماند."

به سلامتی خودش، خودم و خودت...

 
به سلامتی کلاغ نه به خاطر سیاهیش، به خاطر یه رنگیش.
 
به سلامتی اشک که وقتی میاد طرف خالی می‌شه و بقیه پر.
 
به سلامتی رفیق که آخرش فقط رفاقتاست که می‌مونه.
 
به سلامتی گاو چون نگفت من و گفت ما.
 
به سلامتی سیگار که رفیق نیمه راه نبود و تا آخرش با ما سوخت و ساخت.
 
به سلامتی عشق که تلخیش شیرین بود و شیرینیش تلخ.
 
ادامه نوشته

کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو بابجون داری

 

قصابیِ

تو یه قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو یه گوشه ایستاد

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ….. همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینو گوشت بده ننه …..

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فقط آشغال گوشت میشه ننه، بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه!

قصاب آشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن …..

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سگ؟

جوون گفت آره ….. سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ….. سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه ….. شیکم گشنه سنگم مخوره …..

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش میگن تُوله سگ دوپا ننه ….. اینا رو برا بچه‌هام می‌خوام آبگوشت بار بذارم!

جوونه رنگش عوض شد ….. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن …..

پیرزن بهش گفت: تو مگه اینارو برا سگت نگرفته بودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غذای سگ نمیخوریم ننه …..

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت

 

پروردگارا ببخش مرا ...

پروردگارا ببخش مرا ...

1.       از اینکه حسد ورزیدم.

2.       از اینکه تظاهر ب دانستن مطلبی کردم ک اصلا آن را نمی دانستم.

3.       از اینکه برای اقامه نماز شب بیدار نشدم.

4.       از اینکه دیگران را ب کسی خنداندم غافل از اینکه خود از همه خنده دار تر بودم.

5.       از اینکه همواره خشمم بر کظمم (فرو بردن خشم) غلبه داشت.

6.       از اینکه با تکبر و بدون سلام از کنار دوستم گذشتم با آنکه متوجهش بودم.

7.       از اینکه ایمانم ب بنده ات بیشتر از ایمانم ب تو بود.

8.       از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم مشکل تر از رسوا شدن در آخرت بود.

9.       از اینکه حق زیبائیها را ادا نکردم.

10.   از اینکه در سخنم مبالغه کردم و چیزی را بزرگتر از آنچه بود نمایاندم.

11.   از اینکه شکر نعمتت را ب جا نیاوردم و دلم می خواست زیباتر، باهوش تر و ... بودم.

12.   از اینکه جایی ک باید امر ب معروف و نهی از منکر می کردم انجام ندادم.

13.   از اینکه نماز را بی معنی خواندم و حضور قلب نداشتم.

14.   از اینکه غیبت دوستم را کردم و درصدد نمایاندن خوبی های او نبودم.

15.   از اینکه در کار دیگران تجسس کردم و درصدد کشف رازهایشان بودم.

16.   از اینکه "شاید امروز آخرین روز عمرم باشد" را در کارهایم دخالت ندادم.

17.   از اینکه رعایت حجاب را تنها در حفظ مو از نامحرم دانستم و حجاب چشم و گوش و دست و پا را فراموش کردم.

18.   از اینکه با صدای بلند خندیدم و سختی آخرت را فراموش کردم.

19.   از اینکه عفت زبانم را باسخنان بیهوده از دست دادم.

20.   از اینکه چشمم گاه ب ناپاکی آلوده شد.

21.   از اینکه پوزش خواستن و معذرت خواستن برایم مشکل بود و انجام ندادم.

22.   از اینکه حرفی را ب کنایه، طعنه و یا زخم زبان گفتم.

23.   از اینکه اول هر کاری را با بسم الله آغاز نکردم.

24.   از اینکه وقتی کسی کار بدی کرده بود و خود ناراحت بود، آن را ب رخش کشیدم.

25.   از اینکه "الم یعلم بان الله یری" (آیا می دانند ک خدا آنها را می بیند) را در کارهایم از یاد بردم.

26.   از اینکه احساسم بر عقلم غلبه کرد.

27.   از اینکه ب جای پیروی از عقل از نفسم پیروی کردم.

 

این مطلب رو شب عیدی واسه این گذاشتم ک تو سال جدید ی تلنگری واسم باشه.در ضمن اگه تو این سال کسی رو رنجوندم(شوخی یا جدی،با حرف یا در عمل...) همین جا از همه حلالیت می خوام....

 

مشهد اردهال (روستای باریکرسف)

مشهد اردهال

موقعيت و تاريخچه
روستاي مشهد اردهال از توابع بخش نياسر شهرستان کاشان، با مختصات جغرافيايي 51 درجه و 2 دقيقه طول شرقي و 34 درجه و 2 دقيقه عرض شمالي، در فاصلة 42 کيلومتري شمال غربي کاشان قرار دارد. ارتفاع اين روستا از سطح دريا 1825 متر مي‌باشد و آب و هواي آن معتدل مايله به سرد است. اين روستا به «مشهد قالي» نيز معروف است.
قدمت اين روستا به پيش از دورة سلجوقيان مي‌رسد. مرقد حضرت سلطان علي بن امام محمد باقر (ع) که در اين روستا قرار دارد، در دوره سلجوقيان ساخته شده است. آثار به جا مانده از قلعه‌هاي تاريخي روستا، اهميت روستاي اردهال را در گذشته نشان مي‌دهد.
مردم روستاي مشهد اردهال به زبان فارسي سخن مي‌گويند، دين اسلام دارند و پيرو مذهب شيعه جعفري هستند.

ادامه نوشته

چی فکر میکردیم چی بود...

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

 

بیمه‌ عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

 

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

 

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

 

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

 

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

 

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

 

.

ادامه نوشته

بیاموز از هرآنچه میبینی...

بلبل را ببین که حتی در قفس هم می‌خواند
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده‌اش نساخته
زرافه را ببین که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند
کرم را ببین که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته
جغد را ببین که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است
سگ را ببین که تو نجس می‌خوانیَش اما او به تو وفادار مانده
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار
لاک‌پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران در لاک خود پنهان شده
پشه را ببین که چگونه با آنهمه کوچکی غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بیرون می‌ریزد
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند
 
 
وکرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است
طوطی را نبین چرا که بی‌اندیشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه‌خواری می‌کشد
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه خود است
عقرب را نبین چرا که در دشواری‌ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می‌کشد
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند

حافظ در خواب

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

ادامه نوشته