واقعا...!!
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو بابجون داری
این داستانِ یک دکتر است وبینهایت به دل من نشست...امیدوارم شما هم خوشتون بیاد....
فقط اینکه استاد آقا عمویی یه نمونه سوال حل شده دادند که براتون تو ادامه مطلب قرار دادم.
(پیشاپیش عیدتون مبارک)
این مطلب متعلق به تاریخ قبل عیده
تاریخش رو عوض کردم تا اگه خواستید استفاده کنید
هم سوال هست هم جوابش
سلام.......................................................... سلام
این دفعه یه مطلب متمایز با سایر مطالبم گذاشتم
امیدوارم که حتما حتما بازدید کنید
مطلب رو بخون بعد بیا یه تبادل نظری هم بکنیم
درسته این روزا یه کم درسا زیاد شده ولی .......
من برای تبادل نظر و بحث آمادگیشو دارم
یه کم تفکر...... بسی کارگشا.......



دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
اتل متل توتوله این پسره سوسوله
موهاش همیشه سیخه نگاش همیشه میخه
چت میکنه همیشه بی مخ زدن؟نمیشه
پول از خودش نداره باباش رو قال میذاره
دی اند جیشو میپوشه میشینه بعد یه گوشه
زنگ میزنه به دافش میبنده هی به نافش
که من دوست میدارم تاج سرم میذارم
صورت رو کردی میک آپ بیا بریم کافی شاپ
تو کافی شاپ،می خنده همش خالی میبنده
بهم میگن خدایی! چقدر بابا بلائی!
همه رو من حریفم میذارم توی کیفم
هزارتا داف فدامن منتظر یه نامن
ولی تویی نگارم برات برنامه دارم
اگه مشکل نداری میام به خواستگاری....
درود...
مفتخرم رکوردهای کشور عزیزمون ایران رو در کتاب گینس یادآوری کنم تا بدونیم نام کشور ما در این کتاب 36 بار آورده شده است ...
با من باشید :
" 36 رکورد ایران در گینس "
1- بيشترين توليد پسته
2- بيشترين توليد خاويار
3- بيشترين توليد خانواده توت
4- بيشترين توليد زعفران (80% کل توليد جهانی)
5- بيشترين توليد زرشک
6- بيشترين توليدميوه آلويي (از قبيل شفت وگيلاس وغيره )
7- بالاترين دمای ثبت شده روی سطح زمين (70.7 درجه سانتيگرد در کوير لوت)
8- بيشترين تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، ميزان بارش برف 8 متر در 5 روز)
9- بزرگترين واردکننده گندم
10- بيشترين فرار مغز ها
11- بيشترين نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد)
12- بالاترين ميزان تشعشات زمينی، با شدت سالانه 260 ميلی سيورت در رامسر (مقايسه= يک عکس راديوگرام سينه 0.05 ميلی سيورت، ميدانهای اطراف چرنوبيل 25 ميلی سيورت)
13- بيشترين تعداد زمينلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر)
14- دقيقترين تقويم دنيا (تقويم جلالی)
15- بيشترين مصرف ترياک و هرويين (امريکا بيشترين مصرف كوكايين را دارد)
16- بيشترين تعداد تغيير پايتخت در طول تاريخ (تهران سي و دومين پايتخت ايرانست)
17- کهنترين کشور دنيا (تاسيس شده در 3200 سال قبل از ميلاد مسيح)
18- ميزبان بزرگترين جميعت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی)
19- بزرگترين توليد کننده فيروزه
20- بزرگترين منابع روی در جهان
21- بزرگترين توليد کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل توليد جهانی)
22- بيشترين شتاب پيشرفت توليد علم و تکنولوژی در جهان (340000% رشد در طول 37 سال 1349-1387، شتاب رشدی يازده برابر متوسط جهان در سال 1388, رشد سالانه کنونی 25.7%)
23- بزرگترين سيستم بانکی اسلامی (کل سرمايه 236 ميليارد دلار)
24- بالاترين ميزان وابستگی به انرژی (بيشترين اتلاف انرژی در جهان)
25- بزرگترين منابع انرژی هيدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 ميليارد دلار بر حسب قيمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت)
26- بالاترين تناسب ذخاير به توليد برای نفت در جهان(با ميزان توليد کنونی ايران معادل 89 سال ذخاير نفتی دارد)
27- بیشترین آمار بیماران مبتلا به سرطان در جهان
28- بزرگترين فوران چاه نفت در تاريخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقايسه با نشت نفتی خليج مکسيکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز)
29- بالاترين آلودگی ديوکسيد گوگرد در هوای شهری
30- قديميترين منبع مصنوعی يا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم ميکند)
31- بزرگترين مجموعه جواهرات در جهان (جوهرات شاهی ايران در موزه بانک مرکزی ايران بزرگترين گنجينه جوهرات جهانست)
32- کهنترين امپراتوری جهان (هخامنشيان اولين ابرقدرت تاريخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جميعت جهان حکومت ميکردند که اين بالاترين درصد جميعت تحت يک دولت در تاريخ هم هست)
33- بيشترين تعداد تلفات در جنگ شيميايی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ايران همچنين دومين رتبه تلفات تاريخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد)
34- بيشترين تعداد و تناسب شيعه گان در جهان (89% جميعت ايران)
35- بالاترين رشد مصرف گاز طبیعی
36- بيشترين رشد تعداد خودروهای گازسوز
اميدوارم حالتون خوب باشه...
جا داره كه ايام سوگواري بي بي دو عالم حضرت فاطمه ي زهرا (س) رو به همه تسليت بگم....
راستش ديروز به خاطر كسالتي كه داشتم زياد وقت نكردم بيام سروقت كامپيوتر و وبلاگ و اين چيزا يا بهتر بگم اصلا حوصله اش رو نداشتم امروزم همينطور اما به خاطر اين مطلب كه ميخواستم بذارم اومدم طرف كامپيوتر و اينترنت و ....
نميدونم چطور بگم اما پريشب مطلع شدم كه يكي از دست من ناراحت شده و قصد داشته تصميماتي رو بگيره كه من خودم به شخصه از اين تصميمشون ناراحت شدم آخه يه جورايي پاي من وسطه، مني كه تا حالا هميشه سعي كردم كسي رو نرنجونم و باعث ناراحتي شخصي نشوم چه اون شخص دوست صميميم باشه، چه شخصي باشه كه صرفا ميشناسمش، و چه كسي كه اصلا نشناسمش. من هميشه سعي كردم احترام طرف مقابلم رو حفظ كنم و برام فرقي نداره كه كي باشه.. دوست داشم اين مشكل هم خودمون حل كنيم اما نظري و پيامي از ايشون دريافت نكردم برا همين تصميم گرفتم كه من حرفاي خودمو واضح بگم تا ببينم چي ميشه (البته بايد بگم تقریبا مشكل برطرف شده) ...
به هرحال يادتون باشه چند روز پيش مطلبي گذاشتم و نظراتي برام گذاشته شد و كه تو يكي از اين نظرات من با مخاطبم شايد زياد راحت برخورد كردم (يه جورايي خودم قبول دارم) كه البته دليلي داشت و بيشتر به خصوصيات اخلاقيم برميگرده اين موضوع باعث شده بود كه دوستان منو نقد كنند، كه خب من از نقد و اين چيزا ناراحت نميشم اتفاقا برعكس خوشحالم ميشم اما بد نيست يه نگاه به نحوه ي نقدشون بندازند و جوابي كه من دادم؟؟؟ من اصلا از نقدشون ناراحت نشدم و درموردش چيزي نگفتم البته ته دلم يه كم ناراحت شدم آخه هرچي باشه4 ترم هست با هم همكلاسيم و تا حدودي هممون نسبت به هم شناخت داريم برا همين انتظار نداشتم كه به اين صراحت به من بگن كه سبكي("يه خورده سنگين باشید") اما به هرحال من در جوابشون پرسيدم مگه چي گفتم؟؟؟ كه دليلش ادامه ي جوابم بود كه اخلاق و روحيات خودمو بازگو كردم،و در اين بين دوستان ديگر هم نظراتي دادند كه شايد به مذاق ايشون خوش نيومد كه بايد بگم يه جورايي طبيعيه به هرحال ما دوتا باهم دوستيم و اينكه طرف منو گرفتند دور از انتظار نبوده. بعد ايشون نظر دومي برام گذاشتند كه در موردش صحبتي نميكنم اما يه سوال ازشون دارم ، اگر من هرچي ميخواستم بهتون ميگفتم بايد انتظار ميداشتم شما بهم جوابي نديد و چندتا تشكر هم از من بكنيد؟؟؟ كه باز دوباره دوستان نظراتي دادند و باعث ناراحتي شده بود و ايشون تصميمي گرفتند، كه اول مطلبم هم گفتم من به شخصه ناراحت شدم .
حالام من از دست ايشون ناراحت نيستم و دوست دارم كه ايشون هم از من و دوستم ناراحت نباشند و تصميمات عجولانه اي نگيرند...........
و در پايان دوست دارم نظر همتون رو درباره ي خودم بدونم و اگر واقعا فكر ميكنيد وجود من براي وبلاگ اضافي هستش نظرتون رو بدون رو دربايستي بگيد ، چشم ديگه مطلب نميذارم (اگر بنا به رفتنه بهتر من نباشم). اما اگر ماندم سعي ميكنم با تمام مخاطبام "سنگين تر" برخورد كنم....
موفق باشيد...
درسته که خیلی بی مزه هستم و مطالب بی مزه میذارم ولی اینجا یه مطلب خوب وقشنگ گذاشتم
این شعر رو بخونید خیلی قشنگه

من غلامی ز غلامان توام یا زهرا
مستمندی به سر خان توام یا زهرا
*********شعر فاطمه**********
از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم
خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا
*********شعر فاطمه**********
من دعا بودم ز روز ازل برلب تو
ذکری از نیمه سوزان توام یازهرا
*********شعر فاطمه**********
متولد شده عشق توام بی بی جان
آه پرورده دامان توام یا زهرا
*********شعر فاطمه**********
بیت الاحزان دلم شاهد اشک سحرت
اشک آن دیده گریان توام یازهرا
*********شعر فاطمه**********
از ازل لطف تو شد شام حالم آری
تا ابد در خور احسان توام یا زهرا
*********شعر فاطمه**********
شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس
فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا
*********شعر فاطمه**********
ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر
طالب لقمه ای از نان توام یازهرا
محمدتقی میرشفیعی

خب دیروز سیزدهمین روز از دفتر زنگیمون در سال۹۱ هم ورق خورد،روزی که برای من یه جورایی خاطره شد و خلاصه خیلی خوش گذشت (برخلاف اکثرسیزده بدرام که...)،امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه...!!!![]()
به هر حال امروز اولین گفتگوی آزاد امسال رو میذارم امیدوارم استقبال کنید.(البته جا داره از دوست خوبم تشکر کنم که موضوعش رو پیشنهاد داد...
)

موضوع این هفته :
اگر نابینا بودی و الان بینا میشدی، دوست داشتی اولین بار کی یا چی رو ببینی؟؟؟
سلام مقایسه رو بخون حالشو ببر
چیه اوستا الان میام....
آقا ما که رفتیم

"وای من یه چی بگم قبل خوندن این داستان... این داستانو واسه این گذاشتم که یکم قدر مادرامونو بیشتر بدونیم... و اگه یکم وجدانتون قلقلک اومد نظر بدین میخوام بدونم واکنشای افراد مختلف نسبت به این مدل داستانا چجوریه. مرررررسی"


یک مشت دانه ی گندم،توی پارچه ای نمناک خیس خوردند؛
جوانه زدند و سبز شدند.
کمی که بالا آمدند،دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.
بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.
دانه های گندم خوشحال بودند و خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.
آنها به پایان قصه فکر میکردند؛به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آنرا می چیند.
نان شدن بزرگترین آرزوی هر گندم است.
اما برگهای تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ،پایان دانه های گندم بود...
ربان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد.
رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود.
دانه ها دلخور بودند از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند:" این قصه ای نبود که دوستش داشتیم،این قصه ناتمام است و نان ندارد.
" خدا گفت:" قصه شما کوتاه بود،اما ناتمام نبود.
قصه شما،قصه جوانه زدن بود و روییدن.
قصه سبزی،قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.
قصه ی شما قصه زندگی بود و کوتاهی اش،رسالت تان گفتن همین بود."
خدا گفت:" قصه شما اگر چه نان نداشت،اما زیبا بود،به زیبایی نان."
امیدوارم سیزده بدر به همتون خوش بگذره....![]()
سلام.بعدازحدودا یک سال خواستم یک مطلب در سایت بذارم به اسم داداشم که روزی در تایپ مطالب کمکم میکرد.
امشب پدر و مادرم داشتند کتاب و دفتر امیر رو میدیدند.یک انشاء ازش پیدا کردند که درمورد انتظار نوشته بود.خواستم که شما هم اون رو بخونید.در ضمن باید بگم که داداش من ۱۳ سالش بود.و ۲۵آذر آخرین تولدش بود که براش جشن گرفتن.من برای تولدش کاشان بودم ولی وقتی اومدم هدیه اش رو بهش دادم و مثل همیشه خیلی خوشحال شد.از این ناراحتم که روزای آخر پیشش نبودم و ندیدمش.
وفقط عکسها و خاطراتش برام مونده.......
نامه ای به امام زمان(عج)
السلام علیک یااباصالح المهدی(عح)
نامه ای می فرستم با هزاران آرزو و امید،با صدها حرف ناگفته،از خود ومردمی که آرزو دارند که رویشان به جمال نورانی آخرین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت یعنی حجت ابن الحسن العسگری بیفتد.من خودم معنی واقعی انتظار را می فهمم.چون که یک مسافر 25ساله که رفته و نیامده را با خانواده ام در راه داریم.
ای آقا و مولای من!هر روز صبح که از خواب برمی خیزم،می شنوم که پرنده های گوناگون با خدایشان راز و نیاز می کنند.
با خودم فکر میکنم که آنها هم دعای سلامتی شما را می خوانند،دعایی که من هروقت به هیئت می روم که البته نام هیئتمان منتظران المهدی است می خوانم.
دعای سلامتی شما((الهم کن لولیک...))
من خلاصه بگویم قسمت می دهم به چادر خاکی مادرت ظهور کن.
والسلام.و در پایان :
((ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است
ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود))
تا حالا دقت کردین هر وقت امتحان داریم وضعیت درس خوندنمون اینجوریه؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


واقعا ما باید درس بگیریم و همانند قهرمانان باشیم
یادتونه چندوقت پیشا مرغها چنین وضعیتی پیداکرده بودند ؟؟؟


حالا نوبت شترمرغها شده تا خودی نشون بدن و ... .
خودتون ببینید ......... 

آخه آدم چی بگه !!!![]()
تو یه قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو یه گوشه ایستاد
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ….. همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینو گوشت بده ننه …..
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فقط آشغال گوشت میشه ننه، بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده ننه!
قصاب آشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سگ؟
جوون گفت آره ….. سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ….. سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه ….. شیکم گشنه سنگم مخوره …..
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش میگن تُوله سگ دوپا ننه ….. اینا رو برا بچههام میخوام آبگوشت بار بذارم!
جوونه رنگش عوض شد ….. یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن …..
پیرزن بهش گفت: تو مگه اینارو برا سگت نگرفته بودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غذای سگ نمیخوریم ننه …..
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت
در روند معرفي روستاها و شهرهاي كاشان امروز قصد دارم پس از معرفي روستاهاي يزدل ، نوش آباد و مشهداردهال كه البته دوتا از اين روستاها را خانم ميرجعفري زحمت معرفيش رو كشيدند، روستاي جوشقان استرك را معرفي كنم، روستايی كه در ۲۲ کیلومتری شمال کاشان در کنار جاده کاشان ، مشهد اردهال و در ناحیه نیمه بیابانی ( کوهپایه ) قرار دارد و دارای آب و هوای معتدل ميباشد .... .
روستايي كه به دليل برخي بي توجهي ها و بهره برداريهاي نامناسب از معادنش مشكلاتي را براي اهالي اين روستا بوجود آورده است، به اميد اينكه اين مشكلات برطرف بشه....
ضمنا جا داره از همكلاسي خوبمون (گفته اسممو نگو
!!!) كه به من كمك كرد تا درمورد شهرشون مطلب بذارم تشكر كنم ...
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته ،باران خورده ،پاک
آسمان آبی وابری سپید،برگ های سبز بید
عطرنرگس،رقص باد،نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک رسيداینک بهار
خوش بحال روزگار......خوش بحال روزگار.....
سلام به تمام دوستان عزیز...
امیدوارم که روزهای تعطیل عید به همه خوش گذشته باشه ...
تقدیر ، تقویم انسانهای عادیست و تغییر ، تدبیر انسانهای عالیست ...
آرزو دارم سال جدید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید ... ![]()
توی حمام آواز میخونیم ...
سر کلاس میخوابیم ...
توی رختخواب تلفن حرف میزنیم ...
موقع درس خوندن بازی میکنیم ...
موقع تی وی دیدن فیسبوک چک میکنیم ...
موقع فیسبوک چک کردن غذا میخوریم ...
موقع خواب بیداریم ...
موقع بیداری خوابیم ...
سر کار روزنامه میخونیم ...
و اوقات فراغت کار میکنیم ...!!!![]()
لطفا” ضربهای بالا را خود شما نیز انجام دهید و حاصل را با عدد اصلی مقایسه کنید.