مادر
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خود خواهی فقط خود را قشنگ دیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی
اگر بد کردم و هـــــــــرگز به روی من نیاوردی
اگر تو مهــــربان بودی و من نامهــــــــــــربان بودم
برای دیگـــــران بهـــار و برای تو خــزان بودم
اگر تو با تحـــــــــــمل گله از خودخواهی ام کردی
اگر زجـــــــری کشیدی تو گاهی از زبـــان من
اگر رنجیده خــــاطر گشتی از لحن بیـان من
گناهم را ببخش مادر![]()
اندکی فکر کن
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد
به بچه هایی فکر کن که گفتند
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید
قدر لحظات خود را بدانید
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن .![]()
کفش هایم.......
دلبسته كفش هايم بودم. كفش هايي كه يادگار سال هاي نوجواني ام بودند. دلم نمي آمد دورشان بيندازم. هنوز همان ها را مي پوشيدم.
اما كفش ها تنگ بودند و پايم را مي زدند. قدم از قدم اگر برمي داشتم زخمي تازه نصيبم مي شد.
سعي مي كردم كمتر راه بروم زيرا كه رفتن دردناك بود. مي نشستم و زانوهايم را بغل مي گرفتم و مي گفتم: چقدر همه چيز دردناك است، چرا خانه ام كوچك است و شهرم و دنيايم.
مي نشستم و مي گفتم: زندگيم بوي ملامت مي دهد و تكرار.
مي نشستم و مي گفتم: خوشبختي تنها يك دروغ قديمي است.
مي نشستم و به خاطر تنگي كفش هايم جايي نمي رفتم. قدم از قدم برنمي داشتم... مي گفتم و مي گفتم...
پارسايي از كنارم رد شد... عجب! پارسا پابرهنه بود وكفشي برپا نداشت.
مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر كردن است و زيباترين خطر، از دست دادن...
تا تو به اين كفش هاي تنگ آويخته اي برايت دنيا كوچك است و زندگي ملال آور. جرات كن و كفش هاي تازه به پا كن. شجاع باش و باور كن كه بزرگ تر شده اي.
رو به پارسا كردم، پوزخندي زدم و گفتم: اگر راست مي گويي پس خودت چرا كفش تازه به پا نمي كني تا پابرهنه نباشي؟
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد: من مسافرم وتاوان هر سفرم كفشي بود، هر بار كه از سفر برگشتم تنگ شده بود، پس هر بار دانستم كه قدري بزرگ تر شده ام.
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد كه بايد آن را پرداخت.
حالا ديگر هيچ كفشي اندازه ي من نيست.
وسعت زندگي هر كس به اندازه وسعت انديشه ي اوست...
جای پا
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم.
بر پهنه ي آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.
در هر صحنه، دو جفت جاي پا روي شن ديدم.
يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد،
به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم.
متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي ام،
فقط يك جفت جاي پا روي شن ها بوده است.
همچنين متوجه شدم
كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.
اين واقعا برايم ناراحت كننده بود و درباره اش از خدا سوال كردم.
خدايا" تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم، در تمام راه با من خواهي بود،
ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگي ام،
فقط يك جفت جاي پا وجود داشت.
نمي فهمم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم،
مرا تنها گذاشتي.
خدا پاسخ داد:بنده بسيار عزيزم،
من در كنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت.
اگر در آزمون ها و رنج ها،فقط يك جفت جاي پا ديدي،
زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم.....
اهدا
سلام، اين داستان درمورد شخصيه كه با بخششندگي ديگري تونست مثل ماها زندگي كنه و در حقيقت معناي زندگي واقي رو بفهمه:
تقدیم به پدرومادرعزیزم.خانواده های فداکار اهداکننده ی عضو. پزشکان وپرسنل پرتلاش واحد پیوند بیمارستان دکتر مسیح دانشوری به ویژه سرکارخانم دکتر نجفی زاده و پرستاران مهربان بخش پیوند وسی سی یو بیمارستان.
ازهمه ی این عزیزان تشکر میکنم وبه پاس تلاش های بی شماری که برای احیای زندگی من انجام داده اند این نوشته را تقدیم میکنم...
وصیتی زیبا برای زنده ماندن
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...
" رابرت. ن . تست
اگر کوسه ها آدم بودند
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"
"برتولد برشت"
آرزوی کافی
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.
مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”
دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟
” جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ “
او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . “
“وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” میتوانم بپرسم یعنی چه؟ “
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.” او مکثی کرد و درحالیکه سعی میکرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید .
تقدیم به شما … دوست عزیز
آرزوی کافی برایت می کنم . . .
دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و به سوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده میآمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمیخوری؟
فقط به خاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو میخوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمیخوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: من میخوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانوادهي ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامههای تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم: آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خوردهي تو غمگین میشیم. خواهش میکنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چهقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی. حالا میخوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که: مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبايی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشايی بود. آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمیخواست به مدرسه برگرده. آخه میترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخرش کنن.
آوا هفتهي پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئلهي اذیت کردن بچهها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمیکردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه.
آقا، شما و همسرتون از بندههای محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشتهي کوچولوی من، تو بهمن درسي دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی میکنن. آنها کسانی هستن که خواستههای خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
چرا بعضی ها خوش شانسن و بعضی ها بد شانس؟؟؟
تحقیقی از"ريچارد وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير.
چرا برخی مردم بیوقفه در زندگی شانس میآورند درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟
مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را شانس میخوانند، ده سال قبل شروع شد. میخواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضیها را میزند، اما سايرين از آن محروم میمانند.به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوششانس و عده ديگر بدشانس هستند؟
آگهیهايی در روزنامههای سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس میکردند خوششانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند.صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سالهای گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگیشان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايشهای من شرکت کنند.
نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوششانسی يابدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.برای مثال، فرصتهای ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد.افراد خوششانس مرتبا با چنين فرصتهايی برخورد میکنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها درشناسايی چنين فرصتهايی است يا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامهای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.
به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که میگفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديدهايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود.با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی میکردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوششانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبیتر از افراد خوششانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصتهای غيرمنتظره را مختل میکند.در نتيجه، آنها فرصتهای غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست میدهند.
برای مثال وقتی به مهمانی میروند چنان غرق يافتن جفت بینقصی هستند که فرصتهای عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست میدهند.آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق میزنند و از ديدن ساير فرصتهای شغلی باز میمانند.افراد خوششانس آدمهای راحتتر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند میبينند.
تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدمهای خوشاقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد میکنند.
اول آنها در ايجاد و يافتن فرصتهای مناسب مهارت دارند.
دوم به قوه شهود گوش میسپارند و براساس آن تصميمهای مثبت میگيرند.
سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است.
چهارم نگرش انعطافپذير آنها، بدبياری را به خوشاقبالی بدل میکند.
در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا میتوان از اين اصول برای خوششانس کردن مردم استفاده کرد.از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرينهايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوششانس در آنها طراحی شده بود.اين تمرينها به آنها کمک کرد فرصتهای مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند.
يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند.نتايج حيرت انگيز بود: 80 درصد آنها گفتند آدمهای شادتری شدهاند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهمتر از هر چيز خوششانستر هستند. و بالاخره اين که من عامل شانس را کشف کردم.
چند نکته برای کسانی که میخواهند خوشاقبال شوند:
به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.
هر روز چند دقيقهای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.
گفتگو با خدا
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم، گفتم: اگر وقت داشته باشيد، خدا لبخند زد و گفت: وقت من ابدي است، مي خواهي با من گفتگو كني ؟ چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟
سوال : چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كني؟
خدا پاسخ داد:اين كه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند،
عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
اين كه سلامتي شان را صرف به دست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند. اين كه با نگراني نسبت به آينده حال فراموششان مي شود، آنچنان كه نه در آينده زندگي مي كنند و نه در حال، چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هردو ساكت مانديم .
بعد پرسيدم به خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه دو نفر به يك موضوع واحد نگاه مي كنند و آن را متفاوت مي بينند.
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست كه ديگران آنها را ببخشند،بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتر دارد بلكه كسي هست كه نياز كمتري دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم و سالها وقت لازم خواهد بود آن زخم التيام يابد.
ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند، اما بلد نيستند احساس شان را ابراز كنند يا نشان دهند.
با بخشش،بخشيدن را ياد بگيرند.
و ياد بگيرند كه من اين هستم،هميشه.
باور
یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام داد:
اون یه آکواریوم شیشهای ساخت و اونو با یه دیوار شیشهای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقهی ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگهای نمیداد... ماهي بزرگه برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله میکرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی میخورد. همون دیوار شیشهای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشهی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت.
می دونین چرا؟
اون دیوار شیشهای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشهای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سختتر بود. اون دیوار باور خودش بود، باورش به محدودیت. ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشهای پیدا میکنیم که نتیجهی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلیهاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.
«هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.»
نورمن وینست پیل
امید
در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت. آن دو ساعتها در مورد همسر، خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید.
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید، کافیست تمام نعمتهایتان را، که با پول نمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.
سیزده خط برای زندگی
- دوستت دارم٬ نه به خاطر شخصیت تو ٬بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم .
- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد٬ باعث اشک ریختن تو نمی شود.
- اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد٬ به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
- دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
- هرگز لبخند را ترک نکن٬ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
- ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی٬ ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند٬نگذران.
- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی.
- به چیزی که گذشت غم نخور٬به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند٬ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده٬ دوباره اعتماد نکنی.
- خود را به فردی بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار٬بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
جذابیت
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
10 نکته برای تو
1 - به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ...به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد ...و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد.
2 - هوس بازان کسی را که زیبا می بینند دوست دارند ...اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند.
3 - وقتی به یک در بزرگ رسیدی نترس و ناامید نشو...چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند.
4 - آنچه که هستی،هدیه ی خداوند است وآنچه که خواهی شد هدیه ی تو به خداوند...پس بی نظیر باش.
5 - شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه ی آزار دیگران در آن نباشد.
6 - بدبختی،تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای ،می روید.
7 - وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام،ناخدای قهرمان نمی سازد.
8 - هر اندیشه ی شایسته ای،به چهره ی انسان زیبایی می بخشد.
9 - قابل اعتماد بودن ارزشمندتر از دوست داشتنی بودن است.
10- نگو: شب شده است... بگو: صبح در راه است...
امیدوارم این مطلب براتون جالب باشه.
وبلاگ دانشجویان رشته ی برق گرایش کنترل موسسه آموزش عالی (دانشگاه) غیر انتفاعی علامه فیض کاشان