سلامی دارم به خدمت همهی بر و بچههای گل و سنبل و کلاغ و کنترل. خب یه مدتی میشد که ما نبودیم و خلاصه ملت کنترل خصوصا محمدرضای دهقانی که یزدلیه ولی میخواد خودشو کاشونی جا بزنه و این میثم اسدی که نطنزی و نمیخواد خودشو کاشونی جا بزنه از ما میپرسیدن که چرا نمییای تو وبلاگ یه مطلب بزنی و ما هم میگفتیم که وبلاگو بروبچس خودمان سامونش دادن و الان نیسسن و دلم هوای نظرات اونا رو کرده و از این حرفا.
خلاصه گذشت تا چن هفته پیش که ما داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم و پشت فرمون بودیم و بغل دستمون میثم بود و پش سرمون محمدرضا. اینا نیس که هشتاد و نهی هسسن ما رو که هشتاد و هشتی هسسیم غریب گیر آوردن و تا میتونسسن فحشای ناموسی وبلاگی دادن و از این حرفا.
گذشت و گذشت تا چن روز پیش که رفتیم در خونهی محمدرضا و این پسر گف که یه آی دی برام بساز که برم یه خورده برات تو وبلاگ کلاس بزارم که برگردی. از اونجایی که ما خیلی جوونمردیم و شکستن دل بچهها مچهها رو در هیچ حالتی دوس نداریم گفتیم باشه. خلاصه آی دی رو ساختیم برای محمدرضا و اونم مطلبشو نوشتو و پاچهخواریشو (اه اه، این قده بدم میاد از آدمای پاچهخوار) کرد و الان من در خدمت شما هستم برای این که خدای نکرده دل این بچه نشکنه و از این حرفا.
با اجازه میریم سر اصل مطلب و اون چیزی که من براتون در نظر گرفتم. عباس صادقی زرینی یکی از شاعرای جوون کشورمونه که بیشتر رباعی طنز میگه و از حق نگذریم توی این زمینه خیلی استاده. در ادامهی همین متن چن تا از رباعیهای ایشونو براتون گذاشتم که امیدوارم از خوندشون لذت ببرین و از این حرفا.
اندیشهام این بود زرنگم انگار
با قسمتم این بار بجنگم انگار
در قلب تو سرمایهگذاری کردم
من صاحب یک معدن سنگم انگار
شیرینی تو از رطبت میریزد
انگار ستاره از شبت میریزد
ماتیک نزن خواهر دینی لطفاً
خون دل مردم از لبت میریزد
هم ناز و ادا و هم بلا دارد عشق
زیرا که شروع و انتها دارد عشق
مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد عشق
مداح جوان سینه زنان رفت به شام
همراه صدای کاروان رفت به شام
گفتند که شام از دهن میافتد
از روضه کوفه ناگهان رفت به شام
آمار تمام روضهها دستش بود
با پای برهنه کفش ما دستش بود
از مجلس روضه دست خالی برگشت
البته دوتا ظرف غذا دستش بود
هی قیمت بازار عزا میشکند
مداح جدا شیخ جدا میشکند
در مجلس روضه کفش ما را بردند
هر کس به طریقی دل ما میشکند
آرام نشسته با ادب میخواند
طبق ادبیات عرب میخواند
حاجی که قضا شده نماز صبحش
هرروز خدا نماز شب میخواند
آنقدر صفا کرد صفا یادش رفت
قربان مونا رفت مِنا یادش رفت
بازار بزرگ مکه را دید و دوید
حاجی بغل خدا، خدا یادش رفت
با نیت حل مشکل مالی رفت
با قصد فروش پسته و قالی رفت
در موسم حج دور خودش میگردید
حاجی به طواف خانه خالی رفت
این مطلبو تقدیم میکنم به:
سیدحسین مژگانی، حامد بخردی، حامد شفیعزاده، امیرباقری، مسعود ارجمند، سعید سپهری، حاتمه بکرانی و میلاد زمانپور که اگرچه الان نیسسن ولی از همون اول یار و یاور ما بودن و ما فراموششون نکردیم.
و همچنین این مطلبو تقدیم میکنم به:
سعیده شعیبی، میثم اسدی، فرزان کاظمزاده، سیده زهره میرجعفری، سید مصطفی میرحسینی و محمدرضا دهقانی که همچنان هستن و قراره تا آخرشم باشن.
خداحافظتون.