سلام. الحمدلله اولین روز رمضان به هر ضرب و زوری که بود. خیلی دوست داشتم دیشب همچین موقعی یک مطلب با همین مناسبت ماه رمضان بگذارم ولی راستش هم چیز دندان­گیری توی کتاب­ها و مجلاتم پیدا نکردم، هم این­که محمدرضا دهقانی و فریده هزاره پیش­دستی کردند و مطالبشان را با همین موضوعات فرستادند روی وبلاگ.

امروز خیلی اتفاقی به چندتا داستانک از محمدرضا مهاجر برخوردم که در حال و هوای رمضان بودند. از داستانک­ها خیلی خوشم آمد به همین خاطر چندتاییشان را گذاشتم اینجا که شما هم بخوانیدشان و لذت ببرید.

 

خرما

در مراسم شلوغ افطار اداره­شان، کناری نشست. روی یک صندلی. تنها و دور از هیاهوی همه. با یکی دوتا قند چایش را شیرین کرد و با کمی نان و پنیر روزه­اش را بازکرد.

دستش به سمت خرما رفت. یادش آمد که به عاطفه - نامزدش- همین ماه قبل - شب نیمه شعبان - کنار سفره عقد قول داده بود که هیچ لحظه شیرینی را تنها نباشد. خرما را به بشقاب برگرداند. رفت توی عالم حساب و کتاب:"چند ماه دیگر باید کار کنم تا برگردم به شهر خودم و دست عاطفه را بگیرم و با هم برویم سر خانه زندگی خودمان؟"

عددها به او گفتند حدودا 2 سال دیگر. صورتش خندید. خوردن خرما را حواله کرد برای رمضان دو سال دیگر.

 

نان

روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم­هایش را به آرامی به سوی خانه برمی­داشت. از این­که نگاه­های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می­کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم­چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی­دارند.

سر و وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاه­های عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند. نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.

 

روزه

"خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می­کنم می­بینم نمی­شه؛ نمی­تونم!"

"راست می­گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی­شه؛ می­گفت می­تونی روزه بگیری. بهش گفتم من که نمی­تونم، شما رو نمی­دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه­هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره­ها با این گرما!"

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین، یک دانه خرما در دستش گرفته بود و دلش نمی­آمد روزه طولانی­اش را باز کند.

 

تسبیح

نمازش را که سلام داد، شروع کرد به گفتن تسبیحات حضرت زهرا.

به جای تسبیح با انگشت­هایش شمرد. پسر خردسالش نگاهی به انگشت­های پدر انداخت و خیلی زود چشمانش را به سمت صورت او سر داد. نگاه به انگشت­ها و لب­های پدر چند بار تکرار شد.

ذکر تسبیحات که تمام شد، روبروی زانوهای پدر نشست:" بابا! شما هنوز نمی­دونی چند تا انگشت داری؟"

 

آب

پارچ را از یخچال در آورد و لیوان را پر کرد. آب را یک نفس سر کشید. معده­اش سوزش عجیبی گرفت.

"ای وای روزه بودم"...