+25
+۲۵
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.ادامه مطلب
+۲۵
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.ادامه مطلب
استاد نمرات رو به صورت ی فایل پی دی اف به من دادند و منم براتون تو وبلاگ گذاشتم ....
انشا... که نمراتتون خوب شده باشه نه مثل من .......... هی ...
برای دریافت فایل روی لینک زیر راست کلیک کنید و از منوی باز شده save target as را انتخاب کنید تا دانلود فایل شروع بشه ......
تو عروسی یکی از فامیلا دلار میریختن رو سر عروس و داماد! حمله به دلارا سی مجروح به جا گذاشت! فرداش همه رفتیم صرافی یارو گفت دلارا تقلبیه!
پسره فامیلمون رفته خارج 2 هفته با فیلتر شکن میرفته تو فیسبوک بعد از 2 هفته فهمیده نیازی به فیلتر شکن نیست!
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به
ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره
کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟؟ طلبه آنچه را که
حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان
حرمسرا خارج شده بود در گوشهاي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم
را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع
ندادي و ....
محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد
خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا
نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست
مقاومت نمايي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام
انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس
اماره مرا وسوسه مينمود. هر بار که نفسم وسوسه ميکرد يکي از انگشتان را
بر روي شعله سوزان شمع ميگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان
نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را
به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد .
نكته درسي:
اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما درب را باز بگذاريد و در اتاقتانهم حتماً شمع داشته باشيد،چون برق با كسي شوخي ندارد....
زیاد حرف نمیزنم
فقط این که
من میخوام بخش نی نی یستان رو دوباره راه اندازی کنم
الانم عکس یکی از دوستان رو گذاشتم که فقط باید حدث بزنید کدوم یکی از بچه های کلاسه!!

در عکس پایین بگید اونی که نیشش بازه و ی جورایی حرص بقییه رو در آورده کیه، یعنی کدوم یک از بچه های کلاس میتونه باشه ؟؟؟
بدون رو دربایستی بگید (فقط منو نگید!!!) تا ببینیم کی تو کلاسمون این جوریه............
![]()

موفق باشید...

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.
نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت...
مادرم ...
وقتی بهشت خداوند زیر پای توست....
من چه دارم که سزاوار تو باشد؟؟؟
ای زیبا ترین واژه ی هستی روزت مبارک...
پیشاپیش ولادت با سعادت ریحانه علی " حضرت زهرا (س) " و روز مادر را به تمام مادران تبریک عرض میکنم.

اینم تقدیم به همه ی مادرهای گلمون ...........

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت و...
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاهی عبور میکرد.شاه که در ایوان کاخش مشغول تماشا بود او را دید و ب نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را ب قصر آورند.
عارف ب حضور شاه رسید و شاه ضمن تشکر از او خواست تا نکته ای آموزنده ب شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.استاد دستش را درون کیسه ای کرد و سه عروسک از آن بیرون آورد و ب شاهزاده عرضه کرد و گفت:"اینان دوستان تو هستند. اوقاتت را با آنان سپری کن."
شاهزاده جوان با تمسخر گفت:"من ک بچه نیستم تا با عروسک بازی کنم!"
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد ک بلافاصله از گوش دیگرش خارج شد.سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.او سومین عروسک را هم امتحان کرد و تکه نخ در گوش عروسک پیش میرفت و از جایی خارج نمی شد.
استاد بلافاصله گفت:" اینان همگی دوستانت هستند. اولی ک اصلا ب حرفهایت تو جهی ندارد و حرفهایت را از یک گوش شنیده و از گوش دیگرش خارج میکند.دومی هر سخنی را که از تو شنیده همه جا بازگو می کند و سومی دوستی است ک همواره بر آنچه شنیده لب فرو خواهد بست."
شاهزاده فریادی از سر شوق برآورد و گفت:"پس بهترین دوستم همین سومی است و من او را مشاور خود خواهم کرد."
عارف پاسخ داد:"نه" و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج کرد و آنرا به شاهزاده داد گفت:" این دوستی است ک باید ب دنبالش بگردی"
شاهزاده تکه نخ را گرفت و امتحان کرد.با تعجب دید ک تکه نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر خارج میشود. گفت: "استاد اینکه نشد."عارف پاسخ داد:"حال دوباره امتحان کن."
برای بار دوم نخ از دهان عروسک خارج شد.شاهزاده برای بار سوم امتحان کرد و تکه نخ در عروسک باقی ماند.
استاد رو ب شاهزاده کرد و گفت:"شخصی شایسته دوستی و مشورت توست ک بداند کی حرف بزند، چه موقع ب حرفهایت بی توجه باشد و کی ساکت بماند."
"دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند..."
سلام به دوستان عزیز....![]()
بعداز ی وقفه امروز قصد دارم ی موضوع رو مطرح کنم ، موضوعی که دیروز یکی از دوستان از من پرسید و در جواب دادنش موندم نمیدونم چرا !!! حالا مطرح میکنم تا ببینم نظر شماها چیه؟؟؟

اما موضوع:
اگر ی روز ببینی که اونی که دوستش داری با اونی که دوسِت داره در خطراند کدومو
نجات میدی؟؟؟ چرا؟؟؟
پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد! سوال ها و جواب ها را بخوانید.امیدوارم در پاس کردن امتحانات به شما کمک کند.
ناپلئون درکدام جنگ مرد؟
در آخرین جنگش!
اعلامیه استقلال امریکا در کجا امضا شد؟
در پایین صفحه.
چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!
علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج!
علت اصلی عدم مردود شدن دانش آموزان چیست؟
امتحانات.
چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام!
چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر آن سیب!
اگر یک سنگ قرمزی را در دریای آبی بیاندازید، چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد!
یک فرد چگونه می تواند هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست، شبها می خوابد!
چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنید که یک دست داشته باشد!
اگر در یک دست خود سه سیب و چهار پرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید، کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ!
اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند، چهار نفر آن را در چند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ! چون دیوار قبلا ساخته شده!
۱) هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)
۲) مردی که به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی
۳) لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )
|
۴) زنی سعادتمند است که مطیع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل یونانی ) |
تا حالا دقت کردید در اوج درس خواندن افقی میشیم؟؟؟

![]()
اوهوم اوهوم
میگما من نه دست خطم خوبه و نه متن نوشتنم
ولی...
یه سوال دارم؟
میگم اگه دانشگاهمون فقط پسرونه بود یا فقط دخترونه بهتر بود.....؟چرا؟
یا الان بهتره؟؟چرا؟
نظراتتون هم برام خیلی ارزش داره(بعدا دلیل این پرسشم رو هم میگم)
راستی هرکی مایله در اردوی یک روزه دانشجویی-زیارتی-سیاحتی 91/2/29 به ((سلطان گروه آباد(ع)-پارک سرچشمه نطنز-آبشار طامه نطنز))شرکت کنه تا روز91/2/25 آمادگی خودش رو اعلام کنه ....
آن چه که تو گنجش توهم میکنی از توهم گنج را گم میکنی
کل قضیه خلاصش یک کلمس، تو بگو کلید، بگو رمز ، اینقدر که میپیچونی پیچیده نیست. خداوند متعال رمزشو تو یک کلمه به موسی (ع) فرمود.
فرمود محبت واسه خاطر من، عداوتم واسه خاطر من. این که فرمودند ولایت(دوست داشتن) رمز قبولیه همه ی اعماله یعنی همین.
دوست داشتنت واسه خدا، یعنی هر کسی رو خدا دوست داره توام دوس داشته باش ... یعنی ترازوی دلت بشه خدا... محبت واسه خاطر خدا نه واسه چشم و ابرو و خط و خال...حتی نه واسه دل خودت فقط و فقط واسه خاطر خدا...
اگر معیار و میزان محبت خدا باشه، اگه قدرم نبینی باز عمل میکنه، اگه ناسپاسی ام ببینی باز عمل میکنه. اونهایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که به خاطر خدا نکردن وگرنه تو این وادی هرچی بیشتر مبتلا شی مقرب تر میشی ....
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به لطف یمن شما خاک زر شود
اون کیمیا که همه دنبالش میگردن محبته، باقیش بی راهس، سنگلاخه، حالا فهمیدی قربونت برم که چرا میگن بشوی اوراق اگه هم درس مایی، ها، که علم عشق در دفتر نباشد....
سلام به دوستان عزیز...![]()
این هفته ،نمیدونم . چجوری بگم! اما خیلی برام بد بود کلا اتفاقاتی افتاد که ناراحتی پشت ناراحتی بود در مورد یکیش مقصرم اما وقتی بهترین دوستتم ..... اینا از یه طرف و سوال پیچ کردن خانواده که هی بهت بگن چرا ناراحتی و هربار....، نشریم از یه طرف .... و اینکه حسش نباشه درس بخونی(چقدر جون خودم درس خونم!!)
به هرحال مثل اینکه این چند وقت باعث ناراحتی خیلی ها شدم نمیدونم شایدم یه تصور اشتباهی باشه که خودم دارم که ای کاش اینطوری باشه، اما از یه چیز مطمئنم اونم اینکه باعث ناراحتی کسی شدم که خیلی قابل احترام اند نمیدونم چی بگم فقط اینکه شرمنده و ببخشید البته اگر جایی برای بخشش باشد.......
اما درکل چقدر سخته از یه موضوعی ناراحت باشی و نتونی به هیچکس بگی، خیلی سخته برخی اتفاقات بیافته و نتونی جواب بدی یا بهتر بگم نخوای جواب بدی ..!!!
فکر کنم باید ی جورایی آرامش سنگ رو انتخاب کنم ... به هر حال این روزا میگذره کاش وقتی بهش فکر میکنیم خاطرات خوب در ذهنمون تداعی بشه.......
در پایان از هرکس که نارحتش کردم معذرت میخوام و اینکه حلال کنند.....
ما همیشه به آنهایی دل میبندیم که به واقع دوستمان ندارند....
و از آنانی دوری میجوییم که به ظاهر دوستمان ندارند....
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب نگاه میکرد.
شیوانا (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن میسپارد وبا آن می رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!"
مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟
لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که به سوي هدفي مي رود پس از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم.
شایدم یه روزی تو بتونی اون طرف شیشه بشینی خدارو چه دیدی؟

بقیه در ادامه مطلب...
انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند
فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم
همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند
حرمت قانون را بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمی را گرامی بدارید
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است
به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
"گنجشك و خدا"
گنجشك كنج اشيانه اش نشسته بود!!!!
خدا گفت : چيزي بگو.....!!!
گنجشك گفت : خسته ام....
خدا گفت از چه؟؟
گنجشك گفت : از تنهايي بي كسي بي همدمي كسي تا بخاطرش بپري بخواني و او را داشته باشي....
خدا گفت : مگر مرا نداري....؟
گنجشك گفت : گاهي چنان دور ميشوي كه بالهاي كوچكم به تو نمي رسند...!
خدا گفت : ايا هرگز به ملكوتم امده اي؟؟؟
گنجشك ساكت شد....
خدا گفت : ايا هميشه در قلبت نبودم؟ چنان از غير پرش كردي كه ديگر جايى برايم نمانده. چنان كه ديگر توان پذيرشم را نداري.
گنجشك سر به زير انداخت .چشمان كوچكش از دانه هاي اشك پر شد.
خدا گفت: اما هميشه در ملكوتم جايى براى تو هست....بيا
گنجشك سر بلند كرد . دشت هاي ان سو تا بي نهايت سبز بود. گنجشك بسوي بي نهايت پر كشيد.
به سوى ملكوت

دانشجو رو چی تعریف میکنی؟
فردی ک در مقابل فهمیدن مقاومت میکنه.
چی شد ک رفتی دانشگاه؟
بار بهمون خورد وانت هم خالی بود رفتیم دانشگاه
چه حرفی داری برای کسانی که میخوان در آینده دانشجو بشن؟
ابرو بادو مه و خورشید و فلک در کارند بچه جون درس نخون لیسانسه هاش بیکارند .
برای شبای امتحان چه برنامه ای داری؟
همیشه ی جمله گرانبها رو سرلوحه ی کارام قرار میدم و اون اینه ک:
ز...(بوق)خوانان عالم هر که را دیدم غمی دارد ... دلا رو کن به مشروطی ک آن هم عالمی دارد.
نه جدا برای خواننده ها بگو چه برنامه ای داری؟
راستشو بخوای از سر تا پا تقلب مینویسم. ولی چون استرس دارم ک تقلبامو بگیرن مجبورم همشو حفظ کنم .
استرس خودتو چه جوری مهار میکنی؟
نیازی به استرس نیست . پاس نمیکنیم که از پایه قوی شیم و هی مرور کنیم..
ممنون که وقت شریفتون رو دادید به ما....!!!
یه داستان مخصوص ما جوونا
شنبه:
همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگینش شدم.
هر جا که می
رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم
صداشو نازک کرد و گفت:« ببخشید» من که می دونستم
منظورش چی بود. تازه ساعت ?:?? هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره
دقیقآ می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه. بچه ها می گفتن اسمش
مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم