ايها الرفقا سلام. اگر از حال ديروز دانشگاه بپرسيد بايد بگويم كه ديروز خوشبختانه كلاسي تشكيل نشد به جز كلاسي تجزيه­ي استاد ذاكري. استاد جهانگير بعد از چن دقيقه صحبت منطقي خودشون رفتن و خيلي منطقي­تر سوار سرويس اساتيد شدن و رفتن. استاد زارع هم كه اومد و خودمون ايشونو سوار ماشينشون كرديم و برديم خوابگاهشون تحويلشون داديم كه يه وخ كلاس تشكيل ندن.

با اين تفاسير و در يه اقدام كاملا بي ربط چن تا رباعي از كتاب كم كم كلمه مي­شوم جليل صفر بيگي براتون انتخاب كردم كه اميدوارم حظشو ببرين. همين جا خداحافظ.

 

 

من آب گذشتـــه از سـرم مي گويم

من عاشقم، احمقم، خرم مي گويم

انگــــار كــه چـــاره اي نـدارم ديـگــر

من اســم تو را به مادرم مي گـويـم

 

 

عاشـق نشدیم کار نیـکی بکنیـم

یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم

عاشـق شـده ایـم تا بدانند همـه

ما هم بلـدیم جیـک جیکی بکنیم

 

 

هـی! با تـوام! آی زنـدگی! کر خـودتـی!

ســاده دل و خـــام و زود بـــاور خودتـی

بــیــهــوده نـکــوش تا مـخــم را بــزنــی

عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!

 

 

مـــرمـوز و قـدم قدم قدم می آید

امــروز کــه مـن مــرددم مـی آیـد

با مـن چه پدرکشتگی ای دارد او

از عشـق بـدم بـدم بـدم مـی آید

 

 

طفلک چه قدر ساده دچارش کردم

هرچـه متلــک کـه بود بارش کـردم

امــروز ســر کــوچــه خــدا را دیـدم

بر تـرک دوچرخـه ام سـوارش کردم

 

 

شیطان و گناه و ... اولش ترسیدیم

تـــا بلاخــــره دل  تـــو را دزدیــدیــم

آنـگــــاه مـــن و خـــدا به دور آتــش

با عشق تو سرخ پوستی رقصیدیم