آتشِ؛ پاداش بت شکنی
صدای شکستن می آید. از جایی آن سوی مرزهای شجاعت و جسارت صدای خرد شدن چیزی در گوش زمان می پیچد.
و حالا همهمه مردم که «بشتابید، خدایانمان را شکسته اند» و بزرگترین بت، تبر در دست تنها گواه این حادثه است، شاهدی گنگ و مبهوت و سنگی ...
کسی برای شهادت دادن نمانده است. همه شکسته اند و او که مانده ناتوانتر از خدایان خرد شده، زبانی برای گواهی دادن و جانی برای محاکمه کردن ندارد. اما مردم شهر خوب می دانند که ابراهیم جوان خدایی دیگر را می پرستد. این است که او بی هیچ شاهد و گواهی و حتی بی هیچ دادگاهی محاکمه می شود: «بسوزانیدش»
و من کمی آنسوتر از مرزهای زمان او را می بینم که آرام و مغرور به سمت هیمه انبوه هیزم هایی پیش می رود که مهیای بلعیدن اویند. اما تنها نیست انگار ...
گویی دست در دست کسی دارد و سرش را آرام بر سینه ستبری می فشرد. آتش برافروخته می شود و چشم در چشم ابراهیم می دوزد. کسی در میانه آتش به او خیره شده، کسی که بعدها در راه قتلگاه اسماعیل بارها به دیدارش می آید اما او بی توجه به این نگاه خیره سرخ شده در لایه های آتش، دوباره دستان همراه نادیده اش را می فشرد و پیش می رود.
همه چیز را مرور می کند، جهل عمیق مردمان سرزمینش در پرستش خدایانی حقیر و سنگی و حکومت مردی که خدایوارگی را در ندانستن های این مردم آموخته است. به مردم نگاه می کند، کسانی که به آتش رفتن او را هلهله می کنند و حالا در عمق جهلشان به چشم او گوسفندانی را می مانند که به طمع بوی علفی تازه به سلاخ خانه می روند و این همه نادانی غمگینش می کند اما دوباره از مرور طعم گس فرو ریختن خدایانشان لبخند می زند و بر خود می بالد که خدایی دارد که اراده اش بر هر چه در جهان مسلط است و اریکه اش فروریختنی نیست. چشمان ابراهیم می درخشد انگار خورشیدی از جنس ایمان طلوع کرده از شرق نگاهش...
پیش می رود حالا آتش چشمانش را سرشار کرده که ناگهان نسیمی بهارانه از عمق دستانی که سپرده بود به دستان پروردگار لایزال، وزید و آتش ناگهان با ابراهیم مهربان شد در متن این نسیم. عطر بهار در مشامش پیچید و او پاداش بت شکنی اش را در قلب آتش گرفت...
وبلاگ دانشجویان رشته ی برق گرایش کنترل موسسه آموزش عالی (دانشگاه) غیر انتفاعی علامه فیض کاشان