بلاخره امتحان آز فیزیکم تموم شد تا با تموم شدن این امتحان، سال تحصیلیم تموم بشه. سالی که اول اون وقتی به دانشگاه پا گذاشتیم همه رو یه مش غریبه می دیدیم اما وقتی یه خرده ازش گذشت همون آدمای غریبه ی توی کلاس تبدیل شدن به بهترین دوستامون. امروزم که آخرین روز سال بود دل کندن از همون آدمای غریبه ی اول سال برای من یکی که خیلی سخت بود.

جا داره یادی کنیم از دوستانی که امسال از ما جدا شدن. اولین کسی که تصمیم امسال از ما جدا شد کسی بود به اسم آقای شمسی که همین زود رفتنش باعث شد که حتی اسمشم از یاد من بره. ترم دوم داشت شروع می شد که باز یه عده از بین ما جدا شدن. ایمان فروغیان مرد همیشه خندان و پر جنب و جوش ترم اول تصمیم گرفت آیندشو در یک دانشگاه انتظامی رقم بزنه. نفر بعدی که تصمیم به رفتن گرفت محمد جواد ایمان، پسر کرجی با ادب و قد بلند همیشه نشسته در آخر کلاس بود که دوری از خونه و خونواده اونو محبور کرد تا انتقالی بگیره و به قزوین بره تا تحصیل در رشته ی مهندسی برق با گرایش کنترل رو در موسسه غیر انتفایی البرز ادامه بده. محمد خدیوی و مسعود غلامی هر دو از بچه های گل و با صفای قم به همراه خانم بکرانی تصمیم گرفتن یه ترم مرخصی بگیرن و دوباره توی کنکور شرکت کنن تا شاید این بار توی دانشگاه بدون پرانتز پذیرفته بشن. از محمد خدیوی و مسعود غلامی کلی خاطره ی خوب برام مونده ولی از معدود خاطراتی که از خانم بکرانی برام مونده شعری بود از سیاوش کسرایی بود که ایشون با یک لحن خیلی عالی سر کلاس ادبیات عمومی خوندن.

اما با وجود رفتن این دوستان نباید فراموش کنیم که عده ی زیادی باقی موندن تا این جمع دوست داشتنی( این نظر منه) همچنان به قوت خودش باقی بمونه. برای همه ی عزیزان چه اونایی که هستن و چه اونایی که نیستن آرزو می کنم به چیزی که تو زندگی آرزوشو دارن برسن. همین جا از دوستی که با نام کنکوری نظر دادن و من چند بار به اشتباه اسم ایشونو حدث زدم و با همین نام اشتباه به نظرات ایشون جواب دادم و آخر سرم ایشون به خاطر این اشتباه از دست من شاکی شدن معذرت می خوام. در ضمن چند کلیپ مچ گیری از اونایی که امروز سر امتحان تقلب کردن به دستم رسیده که سعی می کنم اونا رو به زودی برای دانلود بذارم. از همه ی دوستان می خوام در این مدت همچنان به وبلاگ سربزنن و نظر بدن. در پایان این شعر از استاد حسین منزوی را تقدیم می کنم به همه ی دوستانی که امسال در کاشان مهمان ما بودند.

 

سفـر به  خـیـر  گل  مـن  که  می روی   با  باد

ز    دیده    می روی    اما   نمی روی   از   یاد

کدام  دشت   و  دمن؟   یا  کدام  باغ و  چمن؟

کجاست مقصدت ای گل؟ کجاست مقصد  باد؟

مباد    بیم    خزانت    که    هر   کجا    گذری

هزار    باغ   به    شکرانه ی   تو   خواهد   زاد

خزان   عمر   مرا   داشت   در   نظر،   دستی

که   بر   بهار   تو   نقش   گل   و  شکوفه نهاد

تمام    خلوت    خود    را    اگر    نباشی    تو

به   یاد  سرخ  ترین  لحظه ی  تو   خواهم  داد

تو   هم  به  یاد  من  او  را   ببوس  اگر   گذرت

به    مرغ     خسته    پرِ  دلشکسته ای   افتاد

 

غم "چه می شود" از دل بران که هر دو، عنان،

سپرده ایم      به     تقدیر   "هر  چه  بادا  باد"

بیایم     از     پی     تو     گردباد    اگر     نبرد

مرا    به    همره    خود    سوی    ناکجا   آباد