داستانی که نمیدانم اسمش را چه بگذارم
سلام.
پدر ما همکاری داشت به اسم حسین. پدرم و حسین آقا علاوه بر این که با هم همکار بودند، سابقه رفاقتی طولانی با هم داشتند. این حسین آقا سالی یک بار می رفت مشهد، زیارت امام رضا. نمیدانم روی چه حساب بود، نذر بود، عادت بود یا هرچه که بود او هر سال در این سفر مشهدش میرفت و خون میداد یا به دقیقتر بگویم میرفت و مقداری از خونش را اهدا میکرد.
یک سال طبق معمول هر سال او رفت به مشهد و باز هم طبق معمول رفت و مقداری از خونش را اهدا کرد. از مشهد که برگشت، از سازمان انتقال خون مشهد به او زنگ زدند که بیا، کارت داریم. آنها در حین آزمایش خون حسین آقا متوجه شده بودند که او سرطان کبد دارد و او را برای گفتن همین مسئله خبر کرده بودند. سلولهای سرطانی در همین یک سال کاری کرده بودند که دیگر هیچ دارویی قادر به از بین بردنشان نبود به همین خاطر حسین آقا خیلی دیگر زنده نماند و متأسفانه چند ماه بعد فوت شد.
خب تا اینجا تقریبا همهی آن چیزهایی که گفتم مقدمه بود، از اینجا به بعد برویم سراغ قصهی اصلی. این حسین آقا که برایتان گفتم پسری داشت به اسم علی. علی که اتفاقا او هم خیلی با پدرم خیلی رفیق بودند، بعد از فوت پدرش و زمانی که تازه درسش تمام شده بود، یک مغازهی لوازمالتحریری در جایی از کاشان زده بود تا هم سر خودش را گرم کند و هم کمکخرج خانوادهاش باشد.
یک روز دختر جوانی برای خرید به مغازهی علی آمده بود. نمیدانم آن دختر با آن یک بار آمدنش چه کار کرده بود که علی بدجوری عاشقش شده بود. رفتوآمد دختر جوان چند بار دیگر هم ادامه پیدا کرده بود تا این که علیآقا بلأخره یک بار جرأت پیدا کرده بود و هر چیزی که توی دلش بود برای آن دختر خانم تعریف کرده بود و از او تقاضای ازدواج کرده بود. دختر خانم که یک دانشجوی تهرانی بود به علی گفته بود که باید با خانوادهاش صحبت کند و موافقت آنها را جلب کند.
خانوادهی دختر خانمی که برایتان گفتم هیچجور راضی نمیشدند چون اولا دخترشان تنها دختر خانواده بود و دوما این خانواده شرایط مالی بهتری نسبت به خانوادهی علی داشتند. تقریبا سه سال طول کشید و علیآقا به هر دری که میتوانست زد تا بلأخره توانست رضایت خانوادهی دختر را جلب کند. چند مدت بعد هم جشنعروسی برگزار شد و علیآقا به خواستهی دلش رسید. چند ماه بعد از ازدواج خودش در همین ادارهی بابای من به عنوان نگهبان شروع به کار کرد و خانمش هم به عنوان مهماندار هواپیما در شرکت هما استخدام شد.
زندگی علی داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت تا حدود تقریبا 10 روز پیش که قرار شد خانم علی به عنوان مهماندار یک پرواز به ارومیه برود و وقتی که برگشت او و علی جشن چهارمین سالگرد ازدواجشان را برگزار کنند. آن پروازی که برایتان گفتم همان پروازی بود که به تازگی در نزدیکی ارومیه سقوط کرد و متأسفانه خانم علی هم یکی از کشتهشدگان این حادثه بود.
علیآقا هم امروز به جای جشن چهارمین سالگرد ازدواجش، مراسم بزرگداشت خانمش را در کاشان برگزار کرد.
خداحافظ.
وبلاگ دانشجویان رشته ی برق گرایش کنترل موسسه آموزش عالی (دانشگاه) غیر انتفاعی علامه فیض کاشان