ايها الكنترليون، سلام عليكم. با اجازتون امروز سرما خوردم و اصلا به زندگي اميدوار نيسسم، پس اصلا براتون آرزو مارزوي اميدواري و از اين قرتي­بازيا ندارم. اگه حال دارين خودتون براي خودتون آرزوي اميدواري كنين، والا به خدا.

امروز مي­خوايم بپردازيم به دومين چهره­ي منفور توي حادثه­ي كربلا يعني جناب خانم عمر سعد. (چون حامد شفيع زاده قدغن كرده بگم آقا، گفتم خانوم وگرنه من خودمم مي­دونم عمر سعد مرد بوده.) اگه حال دارين و حالتون مث من سرماخورده نيس، مطلب مارو خواننده باشين. اگرم حالتون سرماخوردس و حال ندارين بازم خواننده باشين تو رو خدا. چون مي­دونم موافقين پس مي­ريم سراغ منفور شماره­ي 2.

 

منفور شماره­ي 2: عمر بن سعد

 

 

توضيح تصوير: عمر بن سعد در سريال مختارنامه با بازي مهدي فخيم زاده – عكس از سايت سريال مختارنامه

 

باباي اين بابا سعد ابي وقاص از ياراي اصلي پيغمبر(ص) بود كه توي زمان خليفه­ي Second (به قول سيد حسين م‍ژگاني عزيز) تونس ايران رو فتح كنه، البته عمر كه اون زمان 17 سالش بود و با آق باباش توي اين فتح حضور داش. سعد  ابي وقاص يكي از پايه گذاراي اصلي حكومت كوفه بود و بهترين خونه­ي كوفه رو براي خودش برداش.

عمر سعد سر قضيه­ي حكميت توي جنگ صفين به باباش گف كه ادعاي خلافت كنه كه باباش زد توي زكش و گف نه. يكي از كسايي كه زمان معاويه شهادت داد كه حجر بن عدي، يكي از ياراي امام حسن(ع) كافر شده همين ايشون بود و همين ايشون يه خورده بعدش پاي حكم اعدام حجر بن عدي رو امضا كرد.

ابن سعد قبل از اين كه بره كربلا قرار بود با يه سپاه 10 هزار نفري بره طرفاي ري و گيلان و شورشي رو كه اونجا شده بود بخوابونه و بعدشم بشه حاكم ري. ابن زياد كه ديد امام حسين(ع) داره مياد كربلا مخ عمر رو زد و بهش گف اول برو اين ماجرا رو حل كن بعد برو ري حاكم بازي.

عمر با سپاهش يه روز بعد از ورود امام(ع) يعني سوم محرم به كربلا رسيد. اون اول مي­خواس كارو با ديپلماسي حل كنه و حتي تا روز هشتم با سپاهش پشت سر امام(ع) نماز مي­خوندن. وختي شمر اومد كربلا و عمر ديد كه اگه معطل كنه شمر قراره بشه همه­كاره، بي خيال ديپلماسي شد و دستور جنگ داد.

اولين كسي كه به سمت خيمه­هاي امام(ع) تير انداخت همين جناب بود و در طول جنگ فقط تماشاچي بود. بعد از جنگ اول دستور غارت داد و بعد كه رفيقاش غارتشون تموم داد دوباره دستور داد تا براي خيمه­ها نگهبان بذارن. البته به جز اينا كلي دستور ديگم داد كه بهتره براتون نگم.

بعد از عاشورا وقتي به كوفه رسيد به ابن زياد گف حكم حكومت ري رو بهم بده كه ابن زياد زد زير همه چيز و حسابي حالشو گرف. مختار كه قيام كرد، چون شوهر خواهر مختار بود كسي كاري به كارش نداش ولي وختي همه­ي رفيقاش به لالاي ابدي رفتن فهميد كه هوا پس تشريف داره و پارتي بازي در كار نيس و خواس كه در بره ولي سربازاي مختار فرستادنش اون دنيا.

 

 

خب اينم آخر و عاقبت منفور شماره­ي 2 بود. انشاالله كه به اطلاعتتون اضافه شده باشه. نظر يادتون نره، با اجازه و خدانگهدار همتون تا آخر و عاقبت منفور شماره­ي 3.