خدا با ما حرف میزند..
کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن.
چکاوکی آواز خواند،کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن.
آذرخش در آسمان غرید اما کودک نشنید.
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ولی کودک توجهی نکرد.
کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده
و یک زندگی متولد شد اما کودک نفمید
کودک با نا امیدی گریست
خدایا با من در ارتباط باش، بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد
ولی کودک، پروانه را کنار زد و به راهش ادامه داد ...
خدا با من حرف زد
من نشنیدم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:5 توسط سعید صمیمی فرد (89)
|
وبلاگ دانشجویان رشته ی برق گرایش کنترل موسسه آموزش عالی (دانشگاه) غیر انتفاعی علامه فیض کاشان