اینا حرفایی هستن که من خیلی بهشون اعتقاد دارم.خواستی بخونش.نظر نمیخوام بدی فقط فراموششون نکن....

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.


اگر می خواهید مردم درباره شما خوب فکر کنند از خودتون تعریف نکنید(بلز پاسکال- نویسنده و فیلسوف فرانسوی)

در ميان ميليون‏ها ديروز و هزاران فردا، فقط يك امروز وجود دارد. پس امروز را از دست ندهيم.

زندگى مثل پيانوست. دكمه‏هاى سياه براى غم‏ها و دكمه‏هاى سفيد براى شادى‏ها؛ اما زمانى مى‏توانى آهنگى زيبا بنوازى كه دكمه‏هاى سفيد و سياه را با هم فشار دهى.

نبودهاى زندگى هميشه به نفع قوى‏ترين‏ها پايان نمى‏پذيرد، بلكه موفقيت، دير يا زود با كسى است كه بردن را باور دارد.

همه نمى‏توانند قهرمان باشند. برخى بايد كنار خيابان بنشينند و قهرمانان را تشويق كنند.

مردى كه كوه را از ميان برداشت، كسى بود كه شروع به برداشتن سنگ‏ريزه‏ها كرد.

هرگز نمى‏توانيد در حالى كه دست‏هايتان در جيبتان است از نردبان موفقيت بالا برويد.

هيچ وقت مغرور نشو. برگ‏ها وقتى مى‏ريزند كه فكر مى‏كنند طلا شده‏اند.

ترجيح مى‏دهم طورى زندگى كنم كه گويى خدا هست و وقتى مُردم بفهمم كه نيست، تا اينكه طورى زندگى كنم كه انگار خدا نيست و وقتى مُردم بفهمم كه هست.

تاريك‏ترين ساعت‏هاى شب، درست ساعت‏هاى قبل از طلوع خورشيد است.

هر چه روح به خدا نزديك‏تر باشد، آشفتگى‏اش كمتر است؛ زيرا نزديك‏ترين نقطه به مركز دايره، كمترين تكان را دارد