مرد جوانی که میخواست راه نیکان را طی کند،به سراغ استاد رفت.

استاد خردمند گفت:تا یک سال به هر کسی که به تو بدی کند و دشنام دهد پولی بده!

تا دوازده ماه هر کسی به جوان توهین میکرد،جوان به او پولی میداد.

آخرسال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.استاد گفت:به شهر برو و برایم غذا بخر.

همین که مرد رفت،استاد خود را در لباس یک گدا درآورد و از راه میان بر،کنار دروازه شهررفت.

وقتی مرد جوان رسید،استاد شروع کرد به توهین کردن به او.جوان لبخندی زد و گفت:

((یک سال است که برای توهین شنیدن،پول داده ام اما حالا خدا را شکر که میتوانم مجانی فحش

بشنوم،بدون آنکه پشیزی خرج کنم.))

استاد وقتی صحبت جوان را شنید،رو نشان داده و گفت:

((برای گام بعدی آماده ای،چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی)).

مشکلات نمیتواند مرا شکست دهند ،هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم میشود.

_____________________________________________________


یاد بگیریم به روی مشکلات بخندیم...